نسيم تمدنها قرآن كريم ما را به شنيدن قولها و انديشه هاي گوناگون و گزينش بهترين آنهابشارت مي دهد. معرفتي كه بي ترديد انديشه گفتگوي تمدنها ريشه در آن دارد. مهاتما گاندي در بخشي از نوشته هاي خود با عنوان "چه هستم " مي گويد: من نمي خواهم خود را در چهار ديواري خانه ام با پنجره هاي بسته زنداني كنم بلكه مي خواهم اطاقم داراي پنجره هاي گوناگوني باشد كه نسيم انديشه ها و فرهنگهاي گوناگون از آنها بر من بوزد اما به آنها اجازه نخواهم داد كه مرا با خود ببرند". و انديشمندي مي گويد ذهن وانديشه همانند چتر نجات است تنها زماني ما رانجات مي دهد كه باز شود ذهن بستر و مخزن دريافت و نگهداري اطلاعات ، حوادث و خاطره هاست كه به مغز كمك مي كند تا با دسترسي و تفكيك و دسته بندي و تجزيه وتحليل آنهاچراغ هدايت ما در زندگي باشد. اما مادام كه اين اطلاعات تنها با هدف پركردن اين مخزن صورت گيرد ذهن را فرسوده ، راكد و ناپويا باقي خواهدگذارد. و از اين روهدف آموزش و پرورش در جهان امروز متوجه بازكردن ذهن است نه پركردن وبستن آن "محفوظات كم ، معلومات و تجربيات و يقين و باورهاي زياد" به هرحال كسي كه خود تغيير مي كند جهان را تغيير مي دهد. كساني كه تاب شنيدن و تحمل انديشه هاي گوناگون دارند انديشه آفرين مي شوند. كساني كه درپارادايم هاي "PARADIGM" منحصربه فرد گرفتار نيستند، جهان را توسعه مي دهند.كساني كه براي ذهن خود برنامه ريزي مي كنند و ذهن خود را از ركود گذشته خارج مي كنند كساني كه حتي پارادايم هاي آينده را مي سازند. و زندگي آنها تنها براساس كاميابيها و افتخارات گذشته استوار نيست و آخرين حرف قبل از تقديم شعر"زنداني " اينكه : "ملتي كه تنها به گذشته خود افتخار مي كند، ديگر يك ملت نيست ،يك موزه است ". بكوشيم ملت خود را از موزه بودن خارج كنيم . زنداني ذهن ما زندان است ما در آن زنداني قفل آن را بشكن در آن را بگشاي و برون آي ازين دخمه ظلماني نگشايي گل من خويش را حبس در آن خواهي كرد همدم جهل در آن خواهي شد همدم دانش و دانايي محدوده خويش و در اين ويراني همچنان تنگ نظر مي ماني هركسي در قفس ذهني خود زنداني است ذهن بي پنجره بي پيغام است ذهن بي پنجره دودآلود است ذهن بي پنجره بي فرجام است بگشاييم در اين تاريكي روزنه اي بگذاريم ز هر دشت نسيمي بوزد بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد بگذاريم كه هركوه طنيني فكند بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد بگشاييم كمي پنجره را بفرستيم كه انديشه هوايي بخورد و به مهماني عالم برود گاه عالم را در خود به ضيافت ببريم بگذاريم به آبادي عالم قدمي و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي طعم احساس جهان را بچشيم و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي ما به افكار جهان درس دهيم و ز افكار جهان مشق كنيم و به ميراث بشر دين خود را بدهيم سهم خود را ببريم خبري خوش باشيم و خروسي باشيم كه سحر را به جهان مژده دهيم نور را هديه كنيم و بكوشيم جهان به طراوت و ترنم تسكين و تسلي برسد و برويد گل بيداري ، دانايي ، آبادي در ذهن زمان و برويد گل بينايي ، صلح ، آزادي ، عشق در قلب زمين ذهن ما باغچه است گل در آن بايد كاشت ونكاري گل من علف هرز در آن مي رويد زحمت كاشتن يك گل سرخ كمتر از زحمت برداشتن هرزگي آن علف است گل بكاريم بيا تا مجال علف هرز فراهم نشود بي گل آرايي ذهن نازنين نازنين نازنين هرگز آدم آدم نشود مجتبي كاشاني مردادماه 1379 |