يادداشت پژوهشي پيرامون سيستم هايي كه غلط هدايت شده اند مولفان : راسل - ل - ايكاف و جهانگير پوردهناد"1" مترجم : تقي ناصر شريعتي بسياري از سيستم هاي اجتماعي ، كوشش مي كنند تا كارهاي معيني را به درستي انجام دهند. اما غالبا كارهاي درستي را انجام نمي دهند. نمونه هايي از اين رفتار را مي توان دربخشهاي حمل ونقل ، بهداشت و درمان ، امور انتظامي و آموزش و پرورش مشاهده كرد.به علاوه چنين استدلال مي شود كه اغلب شركتها به آنچه ادعا مي كنند خود عمل نمي كنندو چاره كار را در تقليل نيروي انساني |"DOWNSIZING"مي بينند كه اين كار، ناكارآمدبوده و براي جامعه زيانبار است . هر سيستم يك و يا چند كاركرد "FUNCTION" را در يك و يا چند سيستم بزرگتردارد كه خود جزيي از آنهاست . به عنوان مثال يك اتومبيل جزيي است از نظام "2"حمل ونقل و كاركرد آن اين است كه مردم را از جايي به جايي ببرد. آنگاه كه نيوتن ادعاكرد كيهان كه خود دربردارنده همه چيز است يك سيستم مكانيكي است ، با تضادي آشكار رودررو شد. چگونه مي توانست دربردارنده همه چيز خود جزيي از چيزي بزرگترباشد. اين موضوع براي نبوغ نيوتن مسئله نبود. نزد او كيهان ماشيني بود كه خدا براي انجام كارهايش خلق كرده بود."3" كاركرد ادعايي بسياري از نظامها همان نيست كه واقعا عمل مي كنند. اين وضعيت ممكن است ناشي از يك اشتباه و يا ترفندي زيركانه باشد. درهرصورت ، حاصل كار اينگونه سيستم ها، انجام كارهاي غلط است . به يادآوريم مشاهدات پيتر دراكر را درباره تفاوت بين انجام درست كار و انجام كار درست . اين تمايز، اساسي است . كار غلط را هرچه درست تر انجام دهيم نتيجه غلطتري به دست مي آوريم . اگر درانجام كاري غلط مرتكب خطا شويم و آن اشتباه را تصحيح كنيم ، نتيجه غلطتر مي شود،اما در انجام كار درست چنين نيست . اتومبيل هاي >بهتري < كه امروز توليد مي شوند مثالي است روشن از انجام بهتر كاري غلط. اين اتومبيلها از جنبه هاي گوناگون >ناكارآمد<"DYSFUNCTIONAL " هستند. نخست اندازه : اتومبيلهاي اوليه به عنوان كالايي تجملي براي خانواده متوسطآمريكايي طراحي شده بود. چنين خانواده اي 5 تا 6 نفر را دربرمي گرفت . امروزه ديگراتومبيل يك كالاي تجملي نيست ، بلكه براي بيشتر مردم يك ضرورت است و ميانگين جمعيت خانوار به 2 تا 3 نفر كاهش يافته است . به علاوه بيشتر خانوارها دو و يا بيش ازدو اتومبيل دارند. بنابراين معقول آن است كه به اتومبيل هاي كوچك شهري براي استفاده در درون شهرها و اتومبيل هايي بزرگتر براي استفاده بين شهري بينديشيم . ميانگين سرنشينان يك اتومبيل در مناطق شهري آمريكا يك تا دو نفر است و 85% اتومبيل هايي كه درحال رفت وآمد هستند فقط يك يا دو نفر سرنشين دارند. اگر استفاده از خيابانهاي شهري فقط به عبور دو اتومبيل مسافربر اختصاص مي يافت كه سرعت آنها بيش از 40 تا 50 مايل در ساعت نباشد، ظرفيت حمل ونقل مردم بين 300تا 500 درصد افزايش مي يافت . چنين وسائل نقليه اي دومين ناكارآمدي اتومبيل يعني انبوهي ترافيك ، تصادفات و آلودگي هوا را نيز كاهش مي داد. بنابر گزارش اداره اطلاعات انرژي آمريكا، ايالات متحده با توليد سالانه بيش از پنج ميليون تن دي اكسيد كربن ناشي از مصرف انرژي ، بزرگترين توليدكننده اين گاز سمي درجهان است . در حدود يك سوم كل گاز كربنيكي كه در آمريكا توليد مي شود مربوط به بخش حمل ونقل است و رشد سهم آن در آلودگي از سال 1990 به بعد بيش از هر بخش ديگري بوده است . >تقصير متوجه آمريكائيهاست كه با اصرار خود براي استفاده از اتومبيل هاي بزرگ وقوي ، دي اكسيد كربن بيشتري توليد مي كنند<. "HAMPTON. 1999" خيلي بهتر است كه كارهاي درست را غلط انجام دهيم تا اينكه كارهاي غلط رادرست . شمار زيادي از نظامهاي اجتماعي وموسسات ما به شدت سرگرم انجام كارهاي غلط هستند و سعي مي كنند كه اين كارهاي غلط را بهتر و درنتيجه ، غلطتر انجام دهند. به نظام مراقبتهاي بهداشتي و درماني "METSYS|ERACHEALTH CARE SYSTEM" آمريكا نگاه كنيد. اين نظام درچند دهه گذشته روبه قهقرا رفته است . به علاوه ايالات متحده تنها كشور كاملاتوسعه يافته اي است كه پوشش خدمات بهداشتي و درماني آن از متوسط جهاني كمتراست و در حدود 40 ميليون نفر زيرپوشش اين خدمات نيستند. >درحال حاضر 43 ميليون آمريكايي فاقد بيمه سلامتي هستند و انتظار مي رود كه اين رقم در پنج سال آينده به بيش از 47 ميليون نفر برسد<. "J.R. COOPER, 1999" به رغم تبليغات سياستمداران ، نظام مراقبتهاي بهداشتي و درماني آمريكا در جهان بهترين نيست . دست اندركاران پزشكي اين موضوع را به خوبي مي دانند. اخيرا رئيس انجمن پزشكي آمريكا نانسي ديكي درحضور جمعي گفت كه : >نظام فعلي مراقبتهاي بهداشتي و درماني آمريكا يك كلاف سردرگم |"MESS"است و لازم است كه نخستين اولويت را در كنگره دارا باشد. علي رغم پيشرفتهاي عظيمي كه در تكنولوژي پزشكي حاصل شده و استفاده از آن بدون افزايش هزينه ها ميسر است ، هيچكس واقعا از نظام موجود خشنود نيست . بيماران ، پزشكان و مردمي كه بابت هزينه هاي بهداشتي و درماني پول مي پردازند همه سرخورده اند. ما از اين تكنولوژي به درستي استفاده نمي كنيم ، نظام مااز تعادل خارج است . اين يك كلاف سردرگم است <. "N. DIKEY" >سازمان بهداشت جهاني ايالات متحده را "ازنظر شاخصهاي سلامت " در پايين فهرست جاي مي دهد. هلند كه درصدر قرار مي گيرد فقط يك سوم سرانه آمريكا را بابت هر فرد هزينه مي كند. ما سالانه 800 ميليارد تا يك تريليون دلار صرف مراقبتهاي بهداشتي و درماني مي كنيم . ما پزشكان و بيمارستانهاي بيشتري داريم و بيش از هر ملت ديگري دارو مصرف مي كنيم ، با اين همه سازمان بهداشت جهاني ما را در ميان بيمارترين ها جاي مي دهد. رشد سالانه هزينه هاي بهداشت و درمان در آمريكا 3 درصدبيش از رقم مربوط به همه كالاها و خدمات ديگر بود. اگر اين نرخ رشد كنترل نشود تاسال2030 حدود 30% از توليد ناخالص داخلي جذب بخش بهداشت ودرمان خواهدشد<."IGLHART, 1999" چيزي از اساس غلط است . آنچه كه غلط است ، اين است كه نظام بهداشت و درمان آمريكا نظام مراقبت از سلامت نيست ، بلكه نظام مراقبت از بيماري و معلوليت است . به كاركنان اين بخش به خاطر مراقبت از بيمار و معلول دستمزد پرداخت مي شود. بنابراين درآمد آنان وابسته است به شمار بيماران و معلولاني كه براي معالجه دردسترس قرارمي گيرند. نيت فردي كاركنان هرچه باشد اين سيستم بيمار و معلول توليد مي كند. براي اين ادعا شواهد زيادي وجود دارد. آندره گرلين گزارش داد: >احتمال اشتباه در طول درمان بيش از آن است كه تصور كرده ايد... بنابه گفته لوسين ليپ از مدرسه بهداشت عمومي هاروارد، به تخمين سالانه يك ميليون نفر از اشتباهات درماني در بيمارستانها آسيب مي بينند و 120 هزار نفر در اثر اين آسيبها جان خود را از دست مي دهند. "A. GERLIN" آزمايشهاي بسيار زيادي انجام مي شود تا هزينه شمار بسيار زياد ام .آر.آي و ديگرابزارهاي گران قيمت را تامين كند. شواهد زيادي هم براي جراحيها و تجويز داروهاي غيرضرور وجود دارد. لارين نيرگاآرد گزارش مي كند كه : >اشتباهات جراحي مثل قطع اشتباهي پا و يا تجويز مرگ آور بيش از حد مجاز شيمي درماني ، تيترهاي روزنامه ها رامي سازند. اما بيماران شايد هرگز چيزي درباره اشتباهاتي مهمتر مثل هزينه هاي ناشي ازتاخير در تشخيص ، و صرف وقت براي مبارزه با بيماريها نشنوند. گزارشي جديد از موسسه پزشكي مي گويد كه خطاهاي پزشكي مسئله عظيمي است . اين گزارش به مطالعاتي اشاره مي كند كه در آنها تخمين زده شده است كه سالانه دست كم 44هزار وشايد89هزارنفرازبستري شدگان دربيمارستانهاي آمريكابه خاطراشتباهات پزشكي جان خود را ازدست مي دهند."NEERYARD, 1999"| اگر نظام بهداشت و درمان واقعا به مراقبت از سلامت و مراقبت اوليه توجه مي كردبايد به پزشكان حق الزحمه اي سالانه بابت مراقبت از سلامت هر فرد پرداخت مي شد وآنگاه آنان مي بايست تمامي هزينه هاي پزشكي بابت حق العلاج متخصصان ، آزمايشها،دارو و غيره را پرداخت كنند. در اين صورت تنها راه براي پزشكان آن بود كه بيمارانشان راتندرست نگاه بدارند. البته بايد براي حصول اطمينان از اينكه بيماران درمان لازم رابه دست مي آورند گامهايي برداشته شود، اما به نظر مي رسد كه اين كار نسبتا ساده خواهدبود. "ROVIN ET AL 1994" نظام حقوق جزايي مثال ديگري است از انجام درست كاري غلط، رافيوزكينگ مي نويسد: جمعيت زنداني ايالات متحده كه بدون احتساب بازداشتيهاي موقت 2/1ميليون نفر را دربرمي گيرد. درجهان غرب بيشترين است . بعضي ايالات براي زندانها بيش از مدرسه ها هزينه مي كنند. در ميانه سال 1998 در آمريكا 8/1 ميليون نفر از شهروندان پشت ميله هاي زندان بودند. اين رقم به مراتب بيش از رقم 200 هزار نفر در دهه 1970 و 447 هزار نفر در1985 است . تعداد زندانيان آمريكا در اين 13 سال با ضريب 4/2 رشد كرده است . تا اوايل سال 1996 حدود 5/5 ميليون نفر بزرگسال مقيم زندانها و بازداشتگاهها بوده و يا به قيد ضمانت آزاد بودند. امروز آمريكا در مقايسه با كشورهاي متمدن دست كم 6 تا01 برابر براي هر 100 هزار نفر جمعيت زنداني دارد. درحالي كه ما در ازاي هر 100 هزارنفر جمعيت 668 نفر زنداني داريم ، انگلستان ، فرانسه ، آلمان ، سوئيس ، هلند، نروژ و ژاپن رويهم بين 37 تا 100 نفر را در زندانها نگاه مي دارند. "KING, 1999" همان طور كه آليستر منت نتيجه گيري كرد، سيستم ، كار نمي كند: >اگر شهرونداني كه در زندانها و بازداشتگاهها به سر مي برند، بيش از كساني باشند كه در آموزشگاهها هستند"همان طور كه در ايالات متحده چنين است "آنگاه سيستم بزرگ "كه نظام قضايي جزيي ازآن است " نمي تواندبه خوبي عمل كند<. "MANT, 1997" پيش فرض ايالات متحده اين است كه زنداني كردن مجرمان جرم را كاهش مي دهد،درحالي كه چنين نيست . احتمال ارتكاب جرم براي مجرمي كه در زندان بوده و آزاد شده است در مقايسه با دوران قبل از زندانش بيشتر است و احتمالا جرم دوم او سنگين تراست . بنابراين هرقدر پليس بيشتري استخدام مي شود و هرقدر زندانهاي بزرگتري ساخته مي شوند، جرمهاي بيشتر و سنگين تري اتفاق مي افتد. >رويهمرفته هزينه ساليانه آمريكا براي اصلاح رفتار مجرمان بيش از 35 ميليون دلاراست كه حتي اگر نرخ افزايش جرائم نيز كاهش يابد، اين هزينه فزاينده است . ما يك مجتمع قدرتمندي براي صنعت زندانداري درست مي كنيم . صنعت ملي رشد يابنده اي كه از ستيز با خطاكاران بهره برداري مي كند<. "KING, 1999" در سيستم زندان كنوني افزايش درصد مجرمان دستگير شده و زنداني كردن آنها،مصداق ، انجام بهتر كاري غلط است . زندان كنوني موسسه اي است براي اعمال تنبيه وانتقام گيري از قانون شكنان و نه آن چنان كه بايد باشد يعني موسسه اي براي بازتواني مجرمان . يك كميته نظام قضايي متحدالشكل ايالت نيويورك "4" متشكل از هفت قاضي سرشناس گزارش كرد: >هر سال هزاران نفر كه هيچ نشاني از تهديد براي امنيت عمومي ندارند روانه زندانهاي ايالت مي شوند و اين كار به رغم هزينه هاي گزافي است كه بر جامعه تحميل مي شود و به رغم اين واقعيت است كه برنامه هاي مبتني بر جامعه براي بازتواني متخلفان اثربخش بوده و يا لااقل اثربخشي بيشتري دارند<. "CURE-NY 1999" حالا به يك نهاد اجتماعي ديگر توجه كنيم : نظام آموزش و پرورش كه گمان مي رودآموزش دانش آموزان را به عنوان هدف برگزيده است . اين نظام آشكارا هدف ديگري رادنبال مي كند و آن >آموزش توسط معلمان < است . پيش فرض نادرستي كه مبناي اين هدف گذاري قرارگرفته اين است كه تحت آمـــوزش قــــرار گرفتن "BEING TAUGHT" راه موثري براي يادگرفتن هر موضوع است . متاسفانه اين پيش فرض براي بيشتر موضوعها و براي بيشتر دانش آموزان واقعيت ندارد. نزددانش آموزان ، تدريس معلم مانع بزرگي براي يادگيري است . براي مثال به آموزش زبان توجه كنيد. ما زبان مادري خودمان را مي آموزيم بدون آنكه كسي آن را به ما تدريس كند،اما هرگز در مدرسه زبان دوم را حتي درحدي كه بتوانيم در يك رستوران سفارش غذابدهيم ، ياد نمي گيريم . از سوي ديگر براي هركسي كه تجربه تدريس حتي در يك كلاس درس را داشته باشد آشكار است كه اين معلم است كه بيشتر يادگيري نصيبش مي شود تا شاگرد. به اين ترتيب مدرسه ها واژگونه اند. دانش آموزان بايد تدريس كنند، زيرا اين راه خيلي خوبي براي يادگيري است و معلمان كذايي بايد به عنوان منابع قابل دسترس دانش آموزان به يادگيري آنان كمك كنند. معلمان در يادگيري قابليت خيلي بيشتري نشان داده اند تا درتدريس . لي اسمالي در سرمقاله مجله تكنولوژي آموزش و پرورش مي نويسد: >معلمان عمومابه ما چنان مي آموزند كه خود آموخته اند. همان روشهايي را ادامه مي دهند كه موردپذيرش همكارانشان باشد و از سوي مديريت مدرسه و والدين دانش آموزان تشويق مي شود. معلمان ما به عنوان يك متكلم عمل مي كنند و به كار خود به گونه اي ادامه مي دهند كه با مقتضيات عصر ارتباطات فاصله بسيار دارد. ما به شكل موفقيت آميزي راديو، تلويزيون و تلفن را كنار زده ايم و با كامپيوتر هم داريم چنين مي كنيم ... معلمان ماهنوز مي ايستند و حرف مي زنند و شاگردان نشسته اند و گوش مي كنند. معلمان در طول كلاس به شدت كار مي كنند و شاگردان به غايت منفعلند. ... معلمان بايد به ابزارهاي فني اجازه دهند كه كار ساده انتقال اطلاعات را انجام دهند و خود وظيفه دشوارتر تعميم اطلاعات ، و محتواي اجتماعي بخشيدن به آن را عهده دار شوند... معلمان بايد ياوردانش آموزان باشند تا استعدادهاي خداداد خويش را كشف كنند و بايد فعاليتهايي راطراحي كنند كه توانمنديهاي دانش آموزان را تهييج كند نه اينكه يك مدرسه حيوانات "ANIMAL SCHOOL" راه بيندازند كه در آن تمامي حيوانات ناگزير باشند پرواز كنند،صعود كنند، حفر كنند، بدوند، بجهند و مخفي شوند. "L. SMALLEY. 1989" آزمايشهايي انجام شده است كه نشان مي دهد دانش آموزان كلاس دوم رياضيات را ازطريق ياددادن آن به كامپيوتر بهتر مي آموزند تا از طريق يك مربي رسمي كه از كامپيوترهم استفاده كند. نظام شاگردي كردن نزد استاد معماري ، سه معمار بزرگ آمريكايي را به دست داد:ريچاردسون ، سوليوان و رايت . اما نظام آموزش معماري در دانشگاهها هيچ فارغ التحصيلي به بلنداي قامت اين سه تن را پرورش نداده است . زماني در يك تحقيق از آمارشناسان آمريكايي خواسته شد كه مشخص كنند به نظرايشان اخيرا چه كسي بيشترين تاثير را در حوزه تخصصي آنان برجاي گذاشته است .درنتيجه چهار نفر انتخاب شدند، هيچ يك از آنان حتي يك دوره كوتاه آمار راه هم نگذرانده بود. دي .سي .سيلر اظهار مي كند: >مربي بايد يك محيط آموزشي خلق كند كه درگيري دانش آموز را در و مسئوليت او را براي فرايند آموزش افزايش دهد... نقش دانش آموز ومعلم عوض مي شود و هر دو بايد آماده پذيرش اين تغييرات باشند... دانش آموزان بايدبراي توسعه حرفه اي خود قبول مسئوليت كنند و مشاركت خود را در فرايند آموزش افزايش دهند. آنها بايد از كساني كه فقط با واقعيتهاي انتزاعي سروكار دارند به كساني تبديل شوند كه از مرتبط بودن اطلاعات و كاربرد ســـريع آن در مـــوقعيتهاي واقعي آگـــاه باشند. "D.C. SEELER, ET AL. 1994" حالا به دانشگاهها توجه كنيد كه اولين كاركردي كه برايشان درنظر گرفته شده است ،پرورش دانشجو است ، اما چنين نيست . يكي از ما"5" دو سال به عنوان نماينده دانشگاه ،عضو شوراي آموزشي دانشگاه بود. او براي خودش سرفصل مذاكرات جلسات رايادداشت مي كرد. بنابر مندرجات اين يادداشتها در اين جلسات طي دو سال فقط يك بارموضوعي مطرح شد كه به دانشجو مربوط مي شد. توجه دانشكده معطوف به هيئت علمي بود و نه به دانشجويان . علي رغم كاركرد صريحي كه براي دانشگاه درنظر گرفته شده است ، كاركردي كه دانشگاهها عملا بروز مي دهند آن است كه شرايط كاري واستاندارد زندگي را براي هيئت علمي دانشگاه آن گونه كه آنان مي خواهند تامين كنند. به عنوان مثال در مقوله تنيور "TENURE"، جيم كالينز مي نويسد: >در حدود سالهاي 1910 مكانيسم و يا يك شيوه عملي فراگير شد كه به آن استخدام دائم هيئت علمي "و يابطور خلاصه تنيور" گفته مي شد، تفكري كه در پس اين شيوه نهفته بود اين بود كه : شمابه خاطر افكارتان اخراج نمي شويد<. اين براي حمايت از ارزش اساسي مصونيت از بازخواست بسيار مهم بود. اما امروزكه به دانشگاهها نگاه مي كنيم ، مي بينيم كه آنها از >تنيور< يا مصونيت از بازخواست چنان حمايت مي كنند كه گويي تنيور يك چيز مقدس است . >تنيور< مقدس نيست ، مصونيت ازبازخواست مقدس است و >تنيور< ابزاري است كه به كمك آن از اين ارزش محوري پشتيباني كرده ايم . من ملاحظه مي كنم كه دانشگاهها به اين واژه چسبيده اند و مي گويند:>بسيار خوب ، ما نمي توانيم دست به تركيب تنيور بزنيم . زيرا تنيور جزيي از نظام ارزشي است <. اما چنين نيست ، تنيور فقط عملي براي پشتيباني از نظام ارزشي است و اگردانشگاهها مي خواهند كه تكامل پيدا كنند بايد خواستار آن باشند كه ضمن حفظ ارزش اساسي مصونيت از بازخواست تنيور را هم تكامل بخشند<. "COLLINS, 1999" تدريس كردن بهايي است كه اعضاي هيئت علمي بايد براي كيفيت زندگي كاري بپردازند كه مي پسندند و طبعا سعي مي كنند كه بهاي كمتري بپردازند. هرقدر موقعيت استاد بالاتر باشد و درنتيجه از خود-كنترلي |"SELF - CONTROL"بيشتري بهره مندباشد، تدريس كمتري را عهده دار مي شود. هرقدر پايگاه و منزلت يك دانشگاه والاترباشد، ميانگين ساعات تدريس استادانش كمتر است . اين فقط دانشگاهها نيستند كه چنين اند، بسياري از شركتها هم وضعيتي مشابه دارند.چندي قبل يك دانشمند معروف علوم مديريت مهمترين تصميماتي را كه دفتر مديريت يك شركت بزرگ در مقايسه با اهداف نوشته شده شركت اتخاذ كرده بود موردبررسي قرارداد. او دريافت كه بيش از 90% از تصميمات اتخاذشده حداقل يكي از اهداف مدون رازيرپاگذاشته بود، او ديد كه براي توجيه اين وضعيت فقط دو احتمال مي تواند وجودداشته باشد. يا مديران احمق بوده اند و يا اينكه اهداف نوشته شده شركت اهداف واقعي نبوده اند. او پذيرفت كه توجيه دوم بيشتر قابل قبول است . درنتيجه اين سوال را مطرح كرد كه : كدام هدف و يا اهداف بيشترين شمار تصميمات را شكل مي دهد. او يك هدف را پيدا كرد كه براي بيشترين تصميمات مبنا بود >بيشينه كردن كيفيت زندگي كاري و استاندارد زندگي تصميم گيرندگان <. براي هر كسي فعاليت هواپيماهاي شخصي ، ليموزين هاي تشريفاتي ، سالنهاي پذيرايي ، دفاتر لوكس و پرهزينه ، باشگاههاي تفريحي و نظاير آن را موردبررسي قرار دهدآشكار است كه در آنجا بيشينه كردن ارزشها و باورهاي سهامداران هدف نيست وبازگشت سرمايه سهامداران هم يك ضرورت است نه يك هدف . همان طور كه پيتر دراكرزماني گفته بود: اكسيژن براي انسان گرچه ضروري است اما دليل وجودي او نيست . اجازه بدهيد كه درباره جهت گيري نادرست در شركتها قدري عميق تر تامل كنيم . ازنظرگاه جامعه هر شركت كه جزيي از جامعه محسوب است ، دو كاركرد را داراست :توليد ثروت و توزيع ثروت . ثروتي كه هر شركت توليد مي كند برابر است با مابه التفاوت امكان ميزان مصرفي كه ايجاد مي كند با آنچه كه خود مصرف مي كند و توزيع ثروت چندين شكل دارد، ازجمله پرداخت بهره براي بدهي ها، سود سهام ، خريد كالاها وخدمات ، و از همه مهمتر دستمزد براي كار. بنابراين اشتغال مولد تنها وسيله قابل دسترس براي جامعه است كه همزمان هم توليدثروت و هم توزيع ثروت مي كند. در مقابل ، بيكاري در يك اقتصاد مبتني بر بازار آزادفشار سياسي مخربي است و به همين دليل است كه كشورهايي همچون انگلستان ومكزيك بعداز خاتمه جنگ جهاني دوم شمار زيادي از صنايع خود را ملي كردند. اين نه از آن جهت بود كه درپي سود بيشتر بوده باشند، بلكه براي حفظ اشتغال چنين كردند. به دليلي مشابه ايالات متحده هنگامي كه كمپاني كرايسلر در آستانه ورشكستگي بود از آن حمايت كرد تا سطح اشتغال را حفظ كند. به اين ترتيب از ديدگاه جامعه ، تقليل نيروي انساني نوعي كاركرد غلط يا >اختلال كاري < "DYSFUNCTIONAL" است . همان طور كه ويسوچي گفته است . اين عمل "تقليل نيروي انساني " در بيشتر موارد از ديد منافع خود شركتها هم >اختلال كاري <محسوب مي شود. به گفته جاناتان لوري : >اصطلاح تقليل نيروي انساني جعل شد تا عمل اخراج شمار زيادي از كاركنان را در مدتي بسيار كوتاه و خصوصا وقتي كه موسسه به شدت سودآور بود تشريح كند<."J. LURIE, 1998" كارينتر يادآوري مي كند كه : >تقليل نيروي انساني اغلب راه حلي كوتاه مدت است به منظور افزايش سود و نشان مي دهد كه چگونه شركتها به جاي آنكه توجه خود رامعطوف به ديدگاهي كل گرايانه "HOLISTIC VIEW" كند روي ارقام مالي متمركزمي شوند. "CARPENTER, 1996" وقتي كه ما اين كاستيها را براي مديران شركتها خاطرنشان مي كنيم ، بسياري از آنان ازكوره به درمي روند و مي گويند: در شرايطي كه در اقتصادي با رقابت روزافزون مواجهيم وكاركناني مازاد داريم از ما چه انتظاري داريد؟ سوال خوبي است . اما يك پاسخ خوب هم دارد >براي آنها اشتغال مولد خلق كنيد< اين كار شدني است و تجربه هم شده است . تقليل نيروي انساني اگر لااقل سابقه اي موفقيت آميز مي داشت شايد قابل توجيه بود.رالف استس يك حسابدار خبره سابق و صاحب شركت حسابداري بيگ سيكس "BIG-SIX"شركتها را به خاطر تقصيراتشان در موارد زير به مبارزه طلبيده است : >خودداري كردن از نصب محافظت كننده هايي كه مي توانست از جراحات كارگران پيشگيري كند.انتشار آلوده كننده هاي مضر كه موجب بيماري و نارسائيهاي تنفسي مي شود... و انتقال كارخانه ها به خارج از كشور به منظور كاهش هزينه هاي دستمزد. چرا مردم در شركتها اين كارهاي ناپسند را انجام مي دهند؟ زيرا كه تنها امتيازي كه امروزه به حساب مي آيد سطر آخر صورتهاي مالي است - سود و زيان سهامداران "ESTES, 1997". اين مشاهدات توسط پيتر دراكر واگو شد: >شمار زيادي از سازمانهاي بزرگ ،كسب وكارها از همه نوع و حتي موسسات دولتي ، بيمارستانها و دانشگاهها در اين چندسال اخير به شدت كاركنان خود را كم كرده اند، اما تعداد كمي از آنها به صرفه جويي درهزينه ها دست يافته اند. در بعضي موارد هزينه ها حتي بالاتر هم رفته است . اما درمواردزيادي ، عملكردها لطمه خورده است . "P. DRUCKER, 1991" جايگزينهايي خلاق براي تقليل نيروي انساني وجود دارد. يكي از نمونه هايي كه مي توان ذكر كرد شركتي است كه در آستانه ورشكستگي متوجه شد كه مي تواند خدمات حمل ونقل محصولاتش را تا رسيدن به دست توزيع كننده از شركتهاي باركشي بيروني و باقيمتي كمتر از آنچه كه براي واحد باركشي خودش تمام مي شد، خريداري كند. مديرعامل به جاي آنكه راننده ها و كاركنان بخش حمل ونقل را اخراج كند، همه كاركنان آن بخش رابه جلسه اي دعوت كرد و براي آنها توضيح داد كه چرا خريد خدمات حمل ونقل از بيرون براي شركت ضروري است . براي آنها تشريح كرد كه اخراج كاركنان براي شركت چقدرهزينه خواهد داشت و پيشنهاد كرد كه وجوه مربوط به اين كار در حسابي نگهداري شودو با استفاده از يك وام بانكي "كه درمورد كليات آن با بانك تفاهم كرده بود" كاركنان بخش حمل ونقل ، آن بخش را از شركت خريداري كنند. آنگاه آنان مي توانستند يك شركت باركشي تاسيس كنند كه با شركت اصلي قراردادي گسترده براي حمل ونقل محصولات شركت منعقد نمايد. كاركنان بخش حمل ونقل اين پيشنهاد را پذيرفتند. شركت باركشي جديد تاسيس شد و با موفقيت به كارش ادامه داد. هيچ كس شغلش را از دست نداد. مثال ديگر كه حاصل تجربه ايكاف و پوردهناد است مربوط به اين موضوع است كه چگونه شركت تويوتاموتورز با مسئله افزايش هزينه دستمزد برخورد كرد: >تويوتاموتورزكه از زيادي هزينه كاركنان فلج شده بود از آنان سوال كرد كه بگويند براي كاهش هزينه ها،افزايش بهره وري و ارتقاء اخلاق كار چه پيشنهادهايي دارند. درواقع در طول چهار سال ركود اقتصادي نه تنها به سنت استخدام مادام العمر ژاپني پشت نكرد بلكه عملا توجه خود را معطوف كمك به 70 هزار نفر كاركنان شركت ساخت . "ACKAF & POURDEHNAD 1997" و در پايان اينكه >كارنيتس چني < مي گويد: آنچه در آغاز به عنوان راهي براي سرگرم نگاه داشتن مهندسان اتومبيل سازي پورشه در دوران تنزل قيمت اتومبيلهاي اسپرت انديشيده شده بود پايه اي استوار شد براي رونق كسب وكار اين شركت و كليدي براي استراتژيهاي رشد آن . رونق كسب وكار شركت ، موقعيت پورشه را به عنوان آخرين اتومبيل ساز مستقل اروپا نجات بخشيد. درواقع پورشه فعاليت فروش خدمات مهندسي را به يك >گاو شيرده < تبديل كرد. "KARNITSCHNIY, 1999" نتيجه گيري متفكران سيستم ها به همان ميزان كه بدون توجه به اثربخشي "كارهاي درست راانجام دادن " توجه خود را به كارآيي "كارها را درست انجام دادن " معطوف مي سازند، اگرنگوييم غيراخلاقي ، دست كم غيرمسئولانه رفتار كرده اند. اينان مسئوليت آن را دارند كه سازماني را كه برايش كار مي كنند نسبت به كاركردهاي واقعي آن در مقابله با كاركردهاي مورد ادعا آگاه كنند. برملاكردن واقعيت سازمانها براي خودشان سهم بزرگي است كه متفكران سيستم ها در تامين رفاه آن سازمانها دارند. تنها هنگامي مي توان كار درست را درست انجام داد كه عمل با ادعا يكسان باشد. پانوشتها: 1 - مقاله سيستم هايي كه غلط اداره شده اند "MISDIRECTED SYSTEMS " در تاريخ نوزدهم ژوئيه سال 0002 در كنفرانسي ارائه گرديد كه از سوي جامعه بين المللي علوم سيستم ها درتورنتو "كانادا" برگزار شد و در شماره آينده نشريه >پژوهشهاي سيستمي و علوم رفتاري <توسط انتشارات جان وايلي و پسران چاپ خواهدشد. 2 - در سرتاسر اين ترجمه هرجا كه مناسب بوده واژه نظام به جاي سيستم به كار گرفته شده است . اما در بيشتر موارد ترجيح داده شده است كه از خود واژه سيستم استفاده شود. 3 - منظور آن است كه حتي كيهان و تماميت هستي دربرابر كليتي بزرگتر وظيفه و كاركردي دارد. مترجم EETTIMMOC|METSYS|TRUOC|DEIFINU|ETATS|KROY|WEN|-|4. 5 - منظور يكي از دو نويسنده مقاله است . منابع : |