به سوي يك علم جديدمديريتي و مباني نظري سازمان يادگيرنده از : داريوش روزبهانه نظريه پردازان نوين در عرصه هايي غير از علم مديريت و به ويژه آن دسته ازنظريه پردازان كه به درك عمومي بشر از پديده ها ياري مي رسانند: مانند "نظريه پردازان آشوب " ممكن است مطالعات عميقي در عرصه مسائل مديريتي و سازماني به انجام نرسانيده باشند اما نگرش آنان به جهان عميقا طرز تفكر مديران را از خود متاثر ساخته است . در اين زمينه توجه به كتابي كه در سالهاي اخير توسط پيترسنگه تحت عنوان پنجمين فرمان به رشته تحرير درآمده "از دانشگاهMIT" جالب به نظر مي رسد. اگر دغدغه اصلي تيلور عدم كارايي و اتلاف منابع بود آنچه به نظر سنگه بااهميت مي رسد پيچيدگي و آشوب است . و همين طور مفاهيمي مانند "فراموش شدگي هدف "توسط افراد در سازمانها. به نظر سنگه بسياري از كاركنان سازمانها فراموش كرده اند كه جزئي از يك كل فراگير هستند. مديران در گردابي از اطلاعات ، تغييرات بسيار سريع ومطالبات فزاينده محيطي و داخلي گرفتار آمده اند. پيتر سنگه مي گويد "وقتي از آنان سوال مي شود براي گذران زندگي چه مي كنند غالبا اينطور پاسخ مي شنويد كه آنها به بخش مشخصي از كاري كه انجام مي دهند اشاره مي كنند و نه هدف كلي سازمان و يا كل سازمان كه آنها بخشي از آن هستند. همين طور آنها خود را جزئي از سيستم كلي مي دانندكه بندرت مي توان بر آن تاثير گذاشته و يا آن را كنترل كرد. به نظر سنگه اين عدم توانايي مقابله با پيچيدگي نتيجه مستقيم رويكردهاي سنتي به مديريت است و اين مسئله را در همان بخش مقدماتي كتاب او درست در جايي كه او به پديده 1" REDUCTIONISM" يا تقليل پديده ها به اجزاء حمله مي كند مي توان دريافت .به اعتقاد او اين تقليل گرايي هم در نگرش تيلور به مسئله مديريت و هم در كل قرن نوزدهم و تفكر غالب در اين دوره منشاء اصلي مشكل تلقي مي گردد. سنگه در جايي مي نويسد: "ما ياد گرفته ايم تا يك مسئله يا پديده مورد مطالعه رابه اجزاء تفكيك كنيم و همينطور دنيا را به عنوان مكاني كه از اجزاء تركيب يافته مي بينيم واين طور مي انديشيم كه كنترل اين پديده ها از طريق اين تفكيك ميسر است . در خصوص مسائل سازماني اگر به اين ترتيب عمل كنيم عواقب اعمال خود را تشخيص نخواهيم دادو احساس دروني ارتباط خود را با يك كل برتر از دست خواهيم داد". به نظر مي رسد علم مديريت از اين نظر و از بعد تاريخي درست در مكاني قرار گرفته كه نظريه پردازان علوم پايه قبل از ارائه نظريه آشوب در آن قرار داشتند. مديران فكرمي كنند ارتباط بين علت و معلول را در سازمانهاي مورد تصدي خود مي فهمند. اما درحقيقت ارتباط بين اعمال و نتايج اين اعمال بسيار پيچيده تر از آنست كه در ابتدا مشاهده مي شود. سنگه نام اين حالت و پيچيدگي را نكته محوري غامض در يادگيري ، " CORELEARING DILEMMA" مي گذارد و مي گويد: "ما از تجربيات خود مي آموزيم اما هيچگاه به طور مستقيم عواقب بسياري ازتصميمات بااهميت خود را تجربه نمي كنيم ". در نتيجه مي توان گفت كه مديران به اعتقاد سنگه "زندانيان " سيستم هايي هستند كه آنها را اداره مي كنند. آنها نه پويايي و ديناميسم اين سيستم ها و نه چگونگي تاثيرگذاري براين ديناميسم را براي تحقق اهداف سازماني درك نكرده و چيز زيادي در آن باره نمي دانند. در حقيقت اين ايده كه مديران "همه چيزدان " هستند دربرگيرنده يك مفهوم اجرايي گمراه كننده در مديريت به نظر مي رسد. براساس اظهارنظر سنگه : "اين احساس كه هر كه در سازمان در مراتب بالاتري قرار گرفته لزوما درك بهتري ازپيچيدگي داشته و به ديناميسم حركت سازمان احاطه دارد يك خطاي بزرگ است ". پيشنهاد سنگه براي مقابله با مشكلاتي كه ذكر گرديده متوقف كردن و تجديدنظر درنگاه به سازمان به عنوان يك "ماشين " است . اشتباهي كه به نظر سنگه تيلور مرتكب شده است . به نظر وي بايد سازمان را دقيقا يك ارگانيسم زنده تصور كرد. اين نگرش مستلزم جايگزين بينش "تمامت نگر"" HOLISTIC" "2" به جاي رويكرد "تقليل گرا REDUCTION ST"بوده و اين امكان را فراهم مي كند تا تمركز تئوريهاي آشوب وبي نظمي بررفتار كلي يك سيستم امكانپذير گردد چرا كه فقط سيستم هاي زيستمندهستند كه ويژگي CITSILOH را به طور طبيعي به نمايش مي گذارند. به نظر سنگه ونظريه پردازان تئوري پيچيدگي "سيستم هاي زنده داراي انسجام پديداري و ذاتي در شكل و محتوي هستند" اين ويژگي بستگي به كليت يك سيستم زنده دارد و اين حقيقت درمورد سازمانها نيز صادق است و به منظور درك چالش برانگيزترين كاركردهاي مديريتي كل سيستمي را كه اين چالشها را باعث مي گردد بايد درنظر آورد. بنابراين پنجمين فرمان سنگه "تفكر سيستمي ناب " است و همانگونه كه او ترسيم كرده ، تفكر سيستمي قابليت درك ارتباطات و تعاملات كليدي است كه رفتار يك سيستم پيچيده را در طول زمان از خود متاثر مي سازد و قادر است تا ظرفيت ديدن كل را درمديران به وجود آورد. سنگه در مثالهاي متعددي كه ارائه مي كند به خوبي دلايل شكست سازمانهايي را كه مديرانش به دليل همين عدم توانايي در درك كل پديده سازمان و حلقه هاي بازخور|" FEEDBACK"توفيق نيافته اند نشان مي دهد و متذكر مي گردد كه به عنوان مثال افزايش فشار تقاضا بر خط توليد يك شركت بيش از آنچه يك مسئله بازاريابي باشد "البته درغالب مثالها" يك مسئله ظرفيت توليدي و سرمايه گذاري در اين بخش است و.... سنگه متذكر مي گردد كه تعداد قليلي از اينگونه حلقه هاي بازخور در فرآيندهاي هرسازماني فعال است و او آنها را الگوهاي عام سيستمي " SYSTEM ARCHETYPES" "3"مي نامد. همانگونه كه مي دانيم در قالب نظريه آشوب همواره پارامترهايي تحت عنوان STRANGEATTRACTORها "جاذب عنصر بيگانه " وجود دارند كه الگو و نظم پيش بيني شده در يك پديده را به هم مي ريزند. سنگه اين گونه هاي سيستمي را جايگزين مفهوم اخير در تئوري آشوب دانسته و آنها را الگوهاي بنياديني مي داند كه در سازمانهامكررا رخ مي دهند. به عنوان مثال سنگه نام يكي از اين الگوها را "موانع و محدوديتهاي رشد" مي نامد يعني اين ايده كه هر فرآيند رشدي شرايط تخريب و نابودي را خود باعث مي شود. مثلا هرچه در مثال مسئله بازاريابي و ظرفيت ، سمت گيري سرمايه گذاريها پس ازمشخص شدن فشار تقاضا به سمت بازاريابي هدايت شود و به همان ميزان ازظرفيت سازي غفلت شود حلقه بازخور مثبت به عنوان يك حالت تشديدكننده سيستم رابه سمت نابودي هدايت خواهد كرد. به عنوان مثالي ديگر از اين گونه هاي سيستمي ياحلقه هاي بازخور، سنگه گونه اي ديگر را تحت عنوان جابجايي مشكل "" SHIFTING THE BURDEN كشف مي كند به اين مفهوم كه : "اين ايده كه يك راه حل كوتاه مدت براي يك مسئله ممكن است واقعا وضعيت را بدتر كند چرا كه قابليت و توانايي سازمان را براي يافتن راه حلهاي بنيادين بلندمدت تخريب مي كند". در مورد مثال فشار تقاضا مفهوم اظهارنظر سنگه اين است كه تاكيد مديران بر فشار بركادر بازاريابي براي فروش بيشتر در شرايط اوج گيري تقاضا غفلت آنان از مسئله مهم تر وبنيادي تري به نام تلاشي براي سرمايه گذاري در ظرفيت توليد محسوب مي شود. از نظر پيتر سنگه دقيقا به علت وجود ماهيت خودكاري و سيستماتيك اين فرآيندهاست كه كنترل آنها امري دشوار تلقي مي گردد "البته به طور عيني ". غافل ماندن ازاين الگوهاي عام و ديدن جزء به جاي كل اين فرآيند تخريبي در حل مسائل سازماني راتشديد مي كند. سنگه بحث را اينطور پي مي گيرد كه در سازمانهاي معاصر اين وظيفه مديريت و درحقيقت وظيفه كليه كاركنان است تا آندسته از فرآيندهاي سيستمي را كه رفتار انساني رامتاثر مي كنند شناسايي كرده و آنها را تغيير و تحت كنترل درآورند. به نظر سنگه : "هنر تفكر سيستمي موكول به مشاهده پيچيدگي و تاثير آن پيچيدگي بر ساختارهابه منظور اعمال تغييرات لازم است " هنگامي كه مديران اين پويايي در گونه هاي سيستمي يا الگوهاي عام را درك كنند وقادر باشند تا بين رفتارها و سيستم هاي درك شده ارتباط برقرار كنند، فرآيند تغيير بنيادين قابل انجام خواهد شد. و هماهنگونه كه تئوري آشوب به ما مي آموزد، تغييرات بسياركوچك "4" تغييرات بسيار غيرقابل پيش بيني و بزرگ را به وجود خواهد آورد. " BUTTER FLY EFFECTS"معادل كلمه فوق در تئوري آشوب از نظر پيترسنگه نظريه سازمان يادگيرنده همان واژه آشناي اهرم يا |"LEVERAGE"است . از نظر سنگه : "اين ايده كه اعمال كوچك اما به خوبي تمركز يافته " WELL FOCUSED ACTION"گاهي اوقات مي توانند بهبودها، تغييرات و آثار شگفت انگيزي را برجاي بگذارند". اگر مديران بر طرز تفكر سيستمي و سازوكارهاي آن آگاهي و در اثر تمرين وممارست بر آن تسلط يابند نتيجه چيزي نخواهد بود غير از "سازمان يادگيرنده ". وهمانگونه كه سنگه مي گويد: "اين سازمان يادگيرنده داراي ويژگيهايي است كه در سيستم هاي انطباقي پيچيده مشاهده مي شود. اين سيستم ها گونه خاصي از سيستم ها هستند كه دانشمندان زيست شناسي در طبيعت آنها را كشف كرده اند. ويژگي اصلي اين سيستم ها عدم تمركزشديد به ترتيبي است كه در آنها هر تعداد فرآيندهاي تصميم گيري در سطح محلي يا دريك نقطه از سيستم نظم را در كل سيستم مختل نكرده و ضمن حفظ پايايي سيستم تغييرات وتعديلات لازم را در آن باعث مي گردد""5". در عمل ، پيشنهاد سنگه داراي يك مفهوم محوري و اساسي است و آن اينكه اودرصدد ابقا و بكارگيري اصل خودكنترلي سيستم هاي پيچيده انطباق زيستي درسازمانهاست . يكي از جالبترين مباحثي كه سنگه مطرح مي كند مربوط است به طراحي ابزارهايي كه برخي سازمانها به منظور توسعه مهارتهاي موردنياز براي ايجاد حالت كنترل ارگانيكي ارائه داده اند. در اين زمينه گرايش بعدي طراحي سيستم هاي پيچيده شبيه سازي در سازمانها به منظور درك ديناميسم هاي مخفي در سيستم هاي پيچيده است . دانشكده مديريت MIT پيشگام نظريه سازمان يادگيرنده در اين زمينه و درك اين الگوها در دوران معاصر به شمار مي رود. براي مثال در اين مركز دانشجويان سال اول ازيك برنامه شبيه سازي به منظور درك تاثير متقابل آن دسته از نيروهايي كه به رفتارهايي پيچيده در سيستم منجر مي شود استفاده مي كنند. اين نوع گرايشات در تمامي حوزه هاي علم آغاز شده و رهاورد تفكر سنگه در مورد سازمان يادگيرنده درواقع تلاشي براي انطباق سيستم هاي آشوب ، پيچيده و ديناميك بر مفاهيم مديريت و سازمان از نوع متكامل آن به شمار مي رود. همانگونه كه زبان علم تجربي و آزمايشگاهي بيان مي كند مديري كه سنگه خواهان آنست با يك دانشمند تفاوتي ندارد اما البته دانشمندي از نوعي ديگر، به اعتقاد سنگه : "مديران محققاني هستند كه سازمان خود را مطالعـه مـي كنـنـد. آنــها بــايـدبمثــابـه طراحانـي كه فــرآيندهــاي يادگيـــري را خلق مي كنند عمل كرده و پديده خودسازماني | SELF ORGANIZATION""را با طراحيهاي خود امكانپذيرسازند و اين تنها راه خلق فرآيندها و ساختارهايي است كه عملكرد مناسب و اثربخش را در جهاني كه خصيصه متمايز آن نوشدن دائمي " PREPETUAL NOVELTY" و تغيير است ، باعث مي گردد". زيرنويس ها: 1 - تفكر حاكم بر قرن 19 و فلاسفه ماقبل آن . برمبناي اين رويكرد فلسفي شناخت كلي ازطريق تجزيه آن به اجزاء تشكيل دهنده يك پديده امكانپذير است اما منتقدان آن مي گويند اين فرآينده تجزيه احساس و شناخت ما از كل را مخدوش مي كند چرا كه REDUTIONISTهااز اين مسئله غافل بودند كه در اين فرآيند تجزيه آن خاصيتي را كه نتيجه تعامل اجزاست ودر تك تك اجزا مشاهده نمي شود از حوزه مطالعه خارج مي گردد. HOLISTIC - 2، نقطه مقابل تفك REDUCTIONIST به اين مفهوم كه مطالعه يك پديده علاوه بر شناخت خواص و اجزاء يك پديده شامل درك تعامل و خواصي است كه در نتيجه اين تعامل در كل پديده ظاهر مي گردد. تفكر سيستمي از مصاديق بارز اين رويكرد فلسفي به شمار مي رود. SYSTEM ARCHETYPS - 3: گونه ها يا الگوهاي تكرارشونده سيستمي كه در صورت درك مي تواند به قواعد عمومي رفتار در تقابل با رفتارهايي باشد كه سيستم از خود بروزمي دهد و از اين طريق مي توان پيچيدگي را كاهش داد. اين فرآيند كشف گونه همان سيستمها والگوهاي رفتار مكانيسمي است كه طرفداران نظريه آشوب به عنوان ابزاري براي كاهش عدم اطمينان در تفكر فرد نسبت به سيستم مورد مطالعه پيشنهاد مي كنند. BUTTER FLY EFFECTS- 4يا اثر بال پروانه اي . اين نام گذاري براي اولين بار توسطيك هواشناس به نام پوزنتنر كه با پيگيري اثر يك تكه ابر كوچك دريافت كه حركت آن عامل بروز توفان در نقطه ديگري از جهان شده ابداع گرديد. در نظريه آشوب معمولا از اين واژه براي بيان آن دسته از تغييرات بسيار كوچك كه بي نظمي هاي به ظاهر پيش بيني نشده و پيچيده را در سيستم باعث مي شوند، استفاده مي گردد و از نظر سنگه معادل همين مفهوم در دنياي سازماني به وسيله واژه اهرم يا LEVERAGEقابل بيان است . 5 - سيستم هاي انطباقي پيچيده داراي خصايص عمده اي به شرح زير هستند: خودتنظيمي عدم وجود مراكز اختصاصي فعاليت و توانايي سلول ها دربرعهده گرفتن وظايف سلولهاي مجاور ارتباط مدولار يادگيرندگي دائمي و جايگزيني مجموعه اي از الگوها به جاي الگوهاي جديد به منظورتصحيح رفتار. از مصاديق بارز اينگونه سيستم ها مغز انسان و ساير سلولهاي زيستمند هستند و سنگه معتقد به تزريق آگاهانه اين ويژگيها در سازمانهاي معاصر به منظور حصول نتايجي كاركردي نظير آنچه كه در اين سيستم ها مشاهده مي شود، است . البته بايد گفت آن طور كه از ديدگاه سنگه استنباط مي گردد اين تشابه سازي از حد آنالوژيك و تمثيلي فراتر رفته و در سطح ايزومورف يا شناسايي جزئي عناصر مشابه و تعاملات مشابه قرار گرفته به اين مفهوم كه به نظر سنگه اين حالات سازماني ديناميك يك شبيه سازي از طبيعت به شمار مي رود كه بايددقيقا اين خصايص را در آن تعبيه كرد و نه صرفا تمثيلي براي درك بهتر ويژگي سازمانهاي امروزين كه تا چند دهه پيش وجود داشت . منابع : 1 - پيتر، سنگه ، پنجمين فرمان ، مترجم حافظ كمال هدايت ، محمد روشن . چاپ دوم ; 1377،انتشارات سازمان مديريت صنعتي . داريوش روزبهانه : دانشجوي دوره دكتري مديريت استراتژيك - دانشكده علوم اداري دانشگاه شهيد بهشتي |