Untitled Document
روش شناسي سيستمها
زبان كلنگر
تعامل و طراحي
نويسنده: جمشيد قراچه داغي
مترجمان: سحر سلطاني جنابي، حسين حقيقت ثابت
واقعا چه خبر است؟ ظاهرا كسي نميداند. بعضي ميبرند، بعضي مي بازند و هر دو به دلايلي نادرست. اين اتفاقات بدون دليل و بيحساب، حس عدم امنيت را در ما زنده مي سازد. به طوري كه موفقها هم ديگر به خود مطمئن نيستند. بازيها در حال دگرگوني اند، اما بر خلاف مخالفتهايي كه مطرح مي شود، فرهنگ غالب مديريت، همچنان در حال توليد هزارباره نا-راهحلها (NON-SOLUTIONS) است. ما دنيايي را مشاهده ميكنيم كه هر روز پيچيدهتر و آشفتهتر ميشود زيرا ما از مفاهيم نامناسبي براي توصيف و توجيه آن استفاده مي كنيم. وقتيكه با خود مي انديشيم كه چيزي را فهميدهايم، ديگر آن را پيچيده يا آشفته نميبينيم. به نظر مي رسد كه براي بازي جديد، نيازمند آموختن زبان جديدي هستيم.
در خلال 50 سال اخير ما با جابه جايي جهانبيني در دوبعد مواجه بودهايم؛ نه تنها برداشت ما از ماهيت پديدههاي اجتماعي، دچار دگرگوني شده، (از ديدگاه «سيستم مكانيكي فاقد فكر»، به يك «سيستم اجتماعي- فرهنگي چند-ذهني» ) بلكه خود روش شناخت نيز دچار يك تحول اساسي گرديده است. اين تحول از تفكر تحليلي، (علمِ رويارويي با مجموعههاي مستقلي از متغيرها)، به سمت تفكر سيستمي (علم و هنرِ دست و پنجه نرم كردن با مجموعهاي از متغيرهاي وابسته) روي دادهاست. درحاليكه تفكر تحليلي نزديك به 400 سال دست نخورده باقي مانده است، تفكر سيستمها سه نسل تغيير را پشت سر گذاشته است: از پژوهش عملياتي تا سايبرنتيك و سرانجام طراحي تعاملي(INTERACTIVE DESIGN). اين سير تطوري پاسخي است به چالشهاي سيستمهاي اجتماعي-فرهنگي. متدولوژي سيستمها نه تنها قادر به كار با وابستگيهاي متقابل و پيچيدگي سيستمهاي خود- سامان و توصيف رفتار مختار سيستمهاي چند- ذهني است.
سيستمهاي اجتماعيِ پيشرفته، از ساير سيستم هاي زنده متفاوت هستند..عناصر اين سيستم، هنگامي كه از پناهگاههاي امن خود خارج مي شوند، شبكه در هم تنيدهاي را تشكيل مي دهند كه فرهنگ پدرسالاري و رفتار خودمختاري را از خود نشان ميدهند كه پديده انتخاب در آن كاملا محسوس است. مادامي كه تفسير درستي از اين رفتار نداشته باشيم، درك ما دچار اشكال خواهد بود. از طرفي ديگر، برخلاف باور رايج، آنچه كه بهعنوان نظريه غالب استفاده ميشود، رويكرد چند- رشتهاي است نه رويكرد سيستمها. در حقيقت، توانايي تركيب يافتههاي جداگانه در يك كل منسجم، بسيار كليديتر از توانايي خلق اطلاعات از منظرهاي متفاوت است. بدون در اختيار داشتن يك روش تركيب كه به نحو مناسبي تعريف شده باشد، فرايند كشف بهوسيله رويكردي چند- رشتهاي تجربه دشواري خواهد بود، درست مانند انسانهاي كوري كه تلاش مي كنند تا يك فيل را توصيف كنند. آنها هر بار كه به قسمتي از بدن فيل دست مي زنند، يافته متفاوتي را از منظر خود اعلام ميكنند. از نظر آنها فيل شبيه به مار، ستون، باد بزن و يا نيزه است.
در مثال بالا تلاش ما براي درك كل بدون دانستن مفهوم فيل بيهوده است. اما من مطمئن هستم كه اين تلاش بيهوده براي شما در هنگام مرتب كردن اطلاعات نامرتبي كه در داستان بالا گفته شد، اتفاق نيفتاده است و شما از همان اطلاعات نامرتب توانسته ايد چشم اندازي را براي خود بسازيد، زيرا گوينده داستان از پيش به ما گفته است كه موضوع «فيل» است. به نظر ميرسد كه قبل از آنكه نظم موجود را از درون آشوب استخراج كنيم، نيازمند پيش تصوري از كل هستيم.
روايت ديگري از همين داستان در ادبيات پارسي نيز وجود دارد كه توسط مولانا نقل شده است و درجه اي از پيچيدگي را، در حالتي نشان ميدهد كه پيشتصويري از موضوع نداريم. داستان درباره عدهاي است كه در تاريكي كامل قصد دارند تا شيء ناشناخته اي را بشناسند. تا هنگامي كه خود گوينده داستان در تاريكي است، نمي تواند تصوير روشني از موضوع ارائه دهد. در چنين وضعيتي تمام تلاشهايي كه براي شناسايي شيء با لمس اجزاء مختلف آن صورت ميگيرد بيهوده است. بالاخره فردي چراغ به دست وارد مي شود. چراغ (روشنايي) در اين داستان استعارهاي است براي متدولوژي، كه سرانجام همه آنها را قادر مي سازد تا آن كل را ببينند.
داستاني كه مولانا نقل مي كند، بهاين معناست كه متدولوژي سيستمهاي عملياتي مانند چراغي است كه ما را قادر ميسازد تا كل را مشاهده كنيم. حكمت صوفيگرايانه مولانا پيشنهاد مي كند كه براي دريافت آن چراغ و روشنايي، فرد نياز دارد كه خود را با جهان آفرينش هماهنگ سازد. معناي عملياتي هماهنگ ساختن، با توجه به هدفي كه ما دنبال مي كنيم، اين است كه فرد بايستي قادر باشد تا پيش فرضهاي خود را درباره طبيعت و ماهيت سيستمهاي اجتماعي- فرهنگي به طور واضح و قابل تائيدي بنا كند. سپس نياز دارد تا فرايند جستجوي مكرري را توسعه دهد كه سبب ظهور مفروضات اوليه و متعاقب آن يك چشمانداز رضايت بخش از كل شود.
متدولوژي سيستمها
متدولوژي سيستمي كه در اين مقاله معرفي شده است، به ما قدرت مشاهده از خلال آشفتگي و درك پيچيدگي را مي دهد. اين متدولوژي، زباني است كلنگر كه با تاكيد بر روابط بين اجزاي سيستم و تكيه بر روش طراحي سيستمها ابداع شده است.اين روش براي حل مسئله پيچيده سيستمهاي اجتماعي بهكار ميرود؛ سيستمهايي كه در آن اجزاي تشكيل دهنده رفته رفته مختار شده و رفتار مستقلي را از خود نشان ميدهند. در عين حال، به ميزان فزايندهاي به هم وابسته بوده و كليت واحدي را شكل ميدهند.
بنيان اين مفهوم خارقالعاده براساس تعامل چهار جزء تفكر سيستمي است:
1 - تفكر كلنگر: تناوب ساختار، كاركرد و فرايند؛
2 - تفكر عملياتي: درك آشفتگي و پيچيدگي؛
3 - نظريه هاي سيستمها: منظر اجتماعي- فرهنگي؛
4 - طراحي تعاملي: ايجاد كل ممكن از اجزاء ناممكن
تفكر كلنگر
تفكر تحليلي بر اين فرض استوار است كه، درك ساختار براي درك يك سيستم كافي است. از نقطه نظر تفكر تركيبي، كاركرد كليد درك «كل» است. رفتارگرايان، بر خلاف دو تفكر پيشين براي درك «كل» به فرايند مينگرند، آنان بهدنبال پاسخ پرسش «چگونه» هستند. هر كدام از منظرهاي ذكر شده، به مجموعه متفاوتي از سوالها پاسخ ميدهند؛ با كنار هم قراردادن آنها، اطلاعات و دانش بسيار زيادي را درباره سيستم كسب خواهيم كرد.
تحليل، اساس علم كلاسيك است. روش علمي بر اين فرض استوار است كه، «كل» چيزي نيست به جز مجموع اجزاء؛ بنابراين درك ساختار، براي درك «كل» لازم و كافي است.
تركيب ابزار اصلي، رويكرد كاركردي است و يك سيستم را از روي ستاندههاي آن تعريف ميكند. تركيب، موضوع را در زمينه سيستمِ وسيعتري كه خود موضوع، جزئي از آن است قرار ميدهد و به مطالعه تاثيرات مي پردازد كه بر محيط اطراف خود ميگذارد.
فرايندگرايي، نقطه تمركز علوم رفتاري است و بهطور اساسي به دنبال پاسخ به پرسش «چگونه» است.
مكتب كلاسيك مديريت، حوزهاي آشنا و كاربردي است كه با توجه به وروديها، به بررسي ساختار ميپردازد. مكتب نئو-كلاسيك، در قالب نظريه «مديريت بر پايه اهداف»، به كاركرد توجه دارد و جنبش كيفيت جامع، با توجه به مفهوم كنترل، تمركز خود را بر فرايندها قرار داده است

ساختار، كاركرد و فرايند نگاه به يك شيء واحد از سه منظر متفاوت است كه با اضافه كردن محيط اطراف آن، مجموعه كاملي را شكل مي دهند. هر سه منظر، كل را تعريف ميكنند و درك كل را امكانپذير مي سازند. ساختار، اجزاء و ارتباط بين آنها را تعريف ميكند؛ كاركرد، ستاندههاي توليد شده و يا نتايج را تعيين مي كند؛ فرايند، توالي فعاليتها و چگونگي توليد ستاندهها را مشخص ميسازد.
مجموعهاي از متغيرهاي به هم وابسته ارتباط دايرهواري را شكل مي دهند كه در شكلگيري و شكل دهي يكديگر بسيار تاثيرگذار هستند. اينكه كدام متغير ابتدا وارد مي شود چندان مهم نيست زيرا هيچ يك از آنها بدون سايرين وجود نخواهند داشت. همه آنها الزاماً در يك زمان واحد روي نميدهند. در صورتيكه اهميت اين وابستگيها بهدرستي درك نشود، جنبه مهمي از چالش موجود ناديده گرفته خواهد شد. درك جامع از متغيرها، نيازمند فهم هر كدام از آنها درون يك مجموعه و در ارتباط با ساير متغيرها است. انجام اين فرآيند مستلزم استفاده از جستجوي متناوب است.
تناوب، كليد فهم پيچيدگي است. قابليت خارقالعاده طبيعت در خلق پديدههاي پيچيده بدون هيچ كوششي و بهوسيله يك فرايند متناوب كه از قوانين سادهاي پيروي ميكند، انجام ميگيرد. تناوب ساختار، كاركرد و فرآيند در زمينه موجود، مفروضات و ويژگيهاي هر يك از عناصر را بهطور مستقل و سپس در ارتباط با ديگر متغيرهاي همان مجموعه، مورد آزمون قرار ميدهد. تناوبهاي متوالي اين امكان را فراهم مي آورد كه اعتبار مفروضات، مورد تائيد قرارگرفته و در نهايت طرح يكپارچهاي شكل بگيرد. (شكل 1)
اصل جستجوي متناوب توسط مكتب تجربهگرايي «سينگر» تقويت شده است. هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد. براي درك واقعيات ابتدا بايد آنها را فرض كنيم. حقيقت نقطه شروع نيست اما قطعا نقطه پايان هر جستجوست و پس از هر تناوب، درك بهتر و دقيقتري در مورد ماهيت كل حاصل خواهد شد.

تفكر عملياتي
پيچيدگي امري نسبي است. پيچيدگي به تعداد و ماهيت تعاملات متغيرهاي موجود بستگي دارد. سيستم هاي حلقه- باز (OPEN-LOOP SYSTEM) با متغيرهاي مستقلِ خطي از سيستم هاي حلقه- بسته با متغيرهاي غيرخطي وابسته به هم و با تاخير در پاسخگويي، سادهتر هستند. واژههاي كليدي گزاره بالا، «حلقه- بسته»، «غيرخطي»، و «تاخير در پاسخگويي» هستند. اولين مرحله در درک پيچيدگي، توجه به تناوب و متعاقب آن ماهيت پوياي سيستمهاي حلقه - بسته و رفتار نامعقول آنهاست. به دو مثال ساده زير توجه كنيد:
1) يك حساب پسانداز (بانكي) با نرخ بهرهي ساده 10 درصد ، مانند يك سيستم حلقه- باز رفتار مي كند.
اگر درآمد سالانه و موجودي اوليه ، هر دو ثابت باقي بمانند، جمع كل با يک روند آهسته افزايش خواهد يافت.
2) با اين حال، اگر همين حساب پسانداز با 10 درصد نرخ بهره مركب باشد، مانند يك حلقه بسته رفتار مي كند و پول موجود در حساب پسانداز به طور نمايي افزايش خواهد يافت، و هر هفت سال مقدار آن دو برابر خواهد شد. چنانچه موجودي اوليه 10 هزار دلار باشد پس از 65 سال يك ميليون و 280 هزار دلار خواهد شد. اين مقدار را با 66 هزار دلار حاصل از حالت اول (با بهره ساده)، مقايسه كنيد.
اگر نرخ بهره در مثال بالا بر اساس شرايط، مجددا تغيير کند، يک سيستم غيرخطي را تشکيل خواهد داد. به يادداشته باشيد که در تفکر حلقه- بسته، خطي و غيرخطي بودن به نرخ تغيير اشاره دارد نه به حالت يک سيستم.
حال به بررسي رفتار پوياي يك حلقه بازخور منفي ساده ( هدفجو) مي پردازيم. به تاثير ورود تابع تاخير بر در حلقه و ايجاد رفتار نوساني توجه كنيد. (شكل 2)
در اين مرحله يك پديده متداول به نام حلقه بازخور مثبت را در نظر مي گيريم. اين حلقه سبب ايجاد منحني رشد نمايي مي شود.
حال اگر تاثير تابع تاخير (CARRYING CAPACITY) و ظرفيت مجاز يا پتانسيل بازار را به حلقه بازخور مثبت موجود اضافه كنيم، احتمالا چيزي مي سازيم كه «سيستم بازخور غير خطي چند حلقه اي» ناميده مي شود. بر اساس نظريه آشوب، اين همان سيستمي است كه رفتار آشوبناك را ميسازد و بر پايهي آن ميتوان افول شركتهاي اينترنتي، انرون و بسياري ديگر از شركتها را توضيح داد كه استراتژي هاي رشد كوتاه مدت را بدون توجه به محدوديتهايي كه از جانب ظرفيت مجاز يا محيط بر سيستم تحميل ميشود، دنبال كرد. سناريوي فراجهش (OVER SHOOT) و افول بازتاب مواردي است كه در آن استراتژي رشد ، تاثيرات منفي جانبي بر ظرفيت مجاز سيستم ميگذارد. (شكل3)
موضوعي كه بايد مورد تاكيد قرار گيرد اين است كه تعامل بين بازخورهاي چند حلقه اي، منبع اصلي براي توليد آشوب و پيچيدگي است. درك اين پويايي قدم مهمي در مواجهه با نظريه وابستگي متقابل و رفتار نامعقول سيستمهاي اجتماعي است.
متاسفانه توانايي شناختي ما در حيطه فرضيههاي علّي يك سويه يا تفكر حلقه باز، پيشرفتكرده و بر پايه استقلال متغيرها شكل گرفته است. بنابراين، تجربيات ما درباره نشان دادن رفتار متغيرهايي با وابستگي متقابل يا ستاده سيستم هاي حلقه بسته، با دشواريهاي بسياري همراه است.
بر اساس نظريه «بري ريچموند»، خالق مدل i-think «شيوه تفكر ما منسوخ شده، در نتيجه شيوه فعاليت ما و آنچه كه انجام مي دهيم برايمان مشكل ساز ميشود . به واسطه همين شيوه تفكر ، ابزار مناسب براي ريشه يابي مشكلات در اختيار نيست».
تفكر، شامل دو فعاليت عمده است: ساخت مدلهاي ذهني و شبيه سازي آن به منظور نتيجه گيري و تصميم سازي. ما براي انجام هر دو فعاليت نيازمند كمك هستيم.
روشن است كه ابزارهاي رياضي موجود براي انجام اين كار مناسب نيستند. در غير اين صورت چگونه مي توانيم اين حقيقت را شرح دهيم كه ما دائما از مجموعهاي يكسان از ناراهحلها براي حل مشكلات اساسي چون اعتياد، فقر، جنايت، بي سوادي و توزيع نامناسب ثروت در طول 50 سال اخير استفاده كرده ايم؟
«استفن ولفرم» معتقد است كه «ايده تشريح رفتار در قالب معادلات رياضي زماني درست عمل مي كند كه رفتار ساده باشد. همين معادلات اگر براي تشريح رفتار پيچيده به كار روند، ناكارآمد خواهند بود. البته، پديده هاي متداول بسياري وجود دارند كه علوم نظري نمي تواند در مورد آنها اظهار نظر كند. درجه سختي در ارائه رياضي از پديده ها با افزايش پيچيدگي ، رشد نمايي پيدا مي كند».

سپس وي نشان مي دهد كه چگونه سيستمهايي كه براي رياضيات قديمي بسيار پيچيده هستند، همچنان از قوانين عملياتي ساده پيروي ميكنند. وي همچنين نشان مي دهدكه چگونه برنامه هاي رايانه اي، ويژگيهاي اساسي پديدههاي پيچيده را بيان مي كند.
تفكر عملياتي، يك شيوه ابتكاري براي غلبه بر مشكلاتي است كه در ساخت و شبيه سازي مدل هاي ذهني پيچيده پيش مي آيد. تكيه صرف بر تشريح پديده ها در قالب مدل هاي رياضي، تبديل به كابوس هميشگي ما شده است. تركيب تفكر عملياتي ، استفاده از مدل هاي رياضي قابل مديريت و برنامه هاي نرم افزاري چون i-think مي تواند گام مؤثري در درك سيستم هاي بازخور غير خطي چند حلقه اي باشد.
يادآوري اين مطلب بسيار مهم است كه با وجود اينكه سيستم هاي بازخور غير خطي چند حلقهاي، رفتار آشفتهاي از خود نشان ميدهند، اما اين آشفتگي نيز از نظم خاص خود پيروي مي كند. به نظر مي رسد كه اين گونه سيستمها از الگوي رفتاري خاصي تبعيت مي كنند. به كمك تفكر عملياتي، ميتوان اين الگو را كشف كرده و «نظم ثانويه سيستم» را شناخت كه رفتار سيستم را روي الگوي موجود ثابت مي كند.
نظم ثانويه سيستم، مجموعهاي از اصول قطعي سازماندهي، شاكله حافظه جمعي سازماني و كاملا انعطاف پذير است. احياي الگوهاي قديمي رفتار، به رغم كوششهاي هماهنگ عوامل تغيير، به نااميدي انجاميد. مادامي كه پيامد اين اصول آشكار نشوند، ماهيت پديدهها به رغم مداخلات موقتي كه رخ ميدهد، به حيات خود ادامه خواهد داد. بازشناسي الگوها، براي درك و تغيير رفتارهاي ناخواسته الزامي است.
بهطور خلاصه، نگاشت رفتار پوياي يك سيستم، بدين منظور است كه تعامل بين حلقههاي بازخور مثبت و منفي درك شود. اين تعامل، نشان دهنده وابستگيهاي متقابل بين متغيرهاي تاثيرگذار است. فرايند نگاشت به ما كمك خواهد كرد كه تنظيم اوليه تغيير داده و بر تواناييهاي منفي خود غلبه كنيم.
تئوري سيستم ها
من (جمشيد قرچه داغي 1999 ) به طور جدي راجع به اين موضوع بحث كرده ام كه اصول پنجگانه سيستم ها يعني گشودگي، هدفجويي، چند بعدي بودن، ويژگي تكوين و نامعقول بودن، به همراه ابعاد پنجگانه سيستم ها، ويژگيهاي اصلي و رفتار يك سيستم فرهنگي ـ اجتماعي را تعيين ميكند.
گشودگي: به اين معني كه رفتار سيستم باز (زنده) هنگامي قابل درك است كه در محيط قرار گيرد. بنابراين، هيچ مشكل يا راه حلي، مستقل از زمينه نيست. با اين حال، تمايل به تشريح يك مشكل در قالب يك راه حل، به خصوص اگر آن راه حل مستقل از زمينه باشد، بارها آزمايش شده و حاصل آن توليد ناراهحل بوده است. سيستمهاي باز (زنده) ، نظم از پيش تعيين شدهاي را از خود نشان ميدهند.
هدفجويي: چرايي كاري كه افراد انجام مي دهند، ناشي از انتخاب و هدف آنان است. انتخاب داراي ابعاد عقلاني، احساسي و منطقي است.
انتخاب عقلاني، در حيطه علاقه شخصي يا فرد تصميم گيرنده است نه مشاهده كننده. انتخاب عقلاني لزوما يك انتخاب هوشمندانه نيست. اين انتخاب فقط مبين علاقه ادراكي تصميم گيرنده در همان مقطع زماني است. انتخاب عاطفي در حيطه زيبايي و هيجان فرد است. ما بسياري از كارها را فقط بدان علت انجام مي دهيم كه هيجان انگيز يا به عبارت بهتر ، چالش برانگيز هستند. اگر هيجان ناشي از يك چالش خوب، جزيي از معيارهاي تصميم گيري نباشد، زندگي بسيار خسته كننده و كسالت بار خواهد بود. به عبارت ديگر، هدفگذاري و جستجو در جهت تحقق اهداف قابل دستيابي، زندگي پيش پا افتاده اي است.
فرهنگ، تعيين كننده رفتارهاي شناختي و هنجاري جامعه است. مانند يك زبان برنامه نويسي سطح بالا كه در صورت اشتباه برنامه نويس، پارامترهاي نادرستي توليد ميكند، اگر افراد ارزشها را به شكل آشكار انتخاب نكنند، فرهنگ نيز ارزشهاي نادرستي را شكل خواهد داد.
چند بعدي بودن: يكي از اصول قوي تفكر سيستمي است كه توانايي مشاهده روابط تكميلي درون ديدگاههاي متضاد را به ما ميدهد. وابستگي متقابل و دوطرفه ديدگاههاي متضاد، در قالب روابط «و» به جاي «يا» تعريف ميشود. متاسفانه، در اكثر فرهنگها، استدلالي وجود دارد كه بر پايه آن، پرداختن به دو ديدگاه متضاد سبب شكل گيري بازي صفر امتيازي ميشود. به نظر مي رسد كه همه چيز جفتهاي مخالف هم هستند: جمع گرايي و فردگرايي، آزادي و امنيت، مدرن و سنتي بودن، نظم و پيچيدگي، ، علم و هنر و مواردي از اين دست. اينها طوري كنار هم قرار گرفته اند كه برد در يكي به معني از دست دادن ديگري است. چند بعدي بودن به همان اندازه كه رابطه برد ـ باخت را قبول دارد ، قائل به وجود رابطه بردـ برد و باخت ـ باخت است.
نامعقول بودن. پوياييهاي اجتماعي داراي سطحي از پيچيدگي هستند كه فراتر از رويكرد تحليلي است. نامعقول بودن به اين مفهوم است كه يك سري از اقدامات به جاي اينكه ستاده هاي دلخواه به بار آورند، ممكن است نتايجي كاملا مخالف انتظار ما را توليد كنند. شخصي ممكن است به يك علت ناصواب، بازنده و يا برنده شود. براي درك ماهيت رفتار نامعقول، نيازمند درك پيامدهاي عملي موارد زير هستيم:
- علت و معلول ممكن است كه از نظر زماني و مكاني مجزا باشند؛
- علت و معلول مي توانند جايگزين يكديگر شده و ارتباط حلقه اي به خود بگيرند؛
- يك واقعه ممكن است كه تاثيرات مختلفي داشته باشد. ترتيب اولويتها و اهميتها ممكن است تغيير كند؛
- يك تاثير ممكن است ماهيت مستقلي داشته باشد. از بين بردن علت لزوما باعث حذف تاثير نخواهد شد.
ويژگيهاي تكوين: آنهايي هستند كه كليت را شكل مي دهند، نه اجزاء را. بنابراين قابل تجزيه و تحليل نيستند، آنها حاصل تعاملات بين اجزا هستند. محض بودن نظريه تعامل،بر وجود يك فرايند پويا دلالت مي كند. به عبارت ديگر، هر پديده اي كه حادث مي شود، وابسته به حالت زمان بوده و به شكل مداوم و در هر لحظه بازتوليد ميشود. بنابراين زندگي، عشق، شادي و موفقيت اتفاقي نيست كه فقط يك بار رويدهد بلكه مداوم ايجاد مي شود. اگر فرايندهايي كه آنها را مي سازند از بين بروند، آن پديده ها نيز متوقف خواهند شد. اين پديده ها قابل ذخيرهسازي و بازيابي براي مصارف آينده نيستند.
ابعاد سيستمها. پارامترهاي ديگري كه بهمنظور ساخت وضعيت سيستم اجتماعي- فرهنگي بهكار ميروند، در پنج بعد ثروت، قدرت، دانش، زيبايي و ارزشها قابل بررسي هستند و اين ابعاد مجموعه اي از متغيرها را شكل ميدهند كه كليت سازمان را تشريح ميكند.
- توليد و توزيع ثروت ، توليد كالاها و خدمات ضروري و توزيع عادلانه آنها؛
- توليد و نشر حقايق، اطلاعات ، دانش و فهم؛
- توليد و نشر زيبايي ، وجوه عاطفي، معنا و هيجانِ يك موجوديت و آنچه متعلق به آن است؛
- شكل گيري و نهادينه شدن ارزشها به منظور نظم دهي و نگهداري روابط ميان فردي : همكاري، اتحاد، رقابت و تضاد؛
ايجاد و افزايش قدرت، مشروعيت ،اختيار و مسووليت يا در مفهوم عام آن نظريه دولت.
طراحي تعاملي
مبدع طراحي تعاملي «راسل ايكاف» است. او به وضوح دريافت كه انتخاب، عنصر اصلي پيشرفت انساني است. «پيشرفت به معناي افزايش فرصت انتخاب و طراحي وسيلهاي براي تقويت تفكر كل نگر و گزينش است. طراحان بيش از آنكه به دنبال پيش بيني آينده باشند در جستجوي انتخاباند».
طراحي تعاملي بر محور خلق يك كل ممكن از اجزا ناممكن استوار بوده و هنر يافتن تفاوت بين چيزهايي است كه مشابه به نظر ميرسند و علم يافتن شباهت در چيزهايي كه متفاوت جلوه ميكنند. طراحان سعي ميكنند ابعاد فرهنگي، عاطفي و عقلاني انتخاب را درك كرده و طرحي بسازند كه چند كاركرد را محقق كند.
چهار جزء طراحي تعاملي عبارتند از: 1) مشاركت، 2) فرموله كردن بيساماني، 3) آرمان پردازي، 4) پديدآوري. هر يك از اين چهار عنصر ويژگي يگانهاي را به اين فرايند ميافزايد.
مشاركت: سيستمهاي خود سامان، مختار و سيستمهاي فرهنگي- اجتماعي، جزء سيستمهاي خود شكوفا هستند. اين سيستمها به راحتي با پيرامون خود منطبق نميشوند اما با آنها رشد ميكنند. يك سيستم فرهنگي- اجتماعيِ مختار، تمايل به بروز نوعي نظم ازپيشتعيينشده دارد و رفتار آن به وسيله يك تصوير جمعي مشترك و تلويحي هدايت ميشود. در زمان كوتاه اين سيستم تمايل به تقريب و توليد الگوي وجودي خود دارد. براي تغيير اين الگوي رفتاري، تصوير جمعي تلويحي بايد تغيير كند و اين فقط به وسيله فرايند طراحي مشاركتي قابل دستيابي است. افراد بيشتر تمايل به پذيرش ايدههايي دارند كه در آفرينش آنها دستي داشته داشتهاند.
فرمولهكردن بي ساماني: جداسازي تبيين مسئله از طراحيِ راهحل، يك ويژگي منحصر به فرد در طراحي تعاملي است. «ايكاف» معتقد است:«ما معمولا شكست ميخوريم نه بدان علت كه نميتوانيم مسائل را حل كنيم بلكه به اين علت كه مشكل واقعي را نميشناسيم». مشكل به صورت انحراف از يك نرم، يا در قالب محدوديتهاي كلي (كمبود زمان، منابع، دانش)و به عنوان يك نابساماني تعريف ميشود.
آرمان پردازي: ويژگي شاخص آرمانپردازي، نظريه برنامهريزي معكوس است. اين برنامهريزي به اين شكل آغاز ميشود كه ابتدا فرض ميكنيم كه سيستم شب پيش از بين رفته و به طراحان اين فرصت داده شده تا آن را از نو بسازند. تنها محدوديتها اين است كه ستاده بايد از لحاظ فني موجه و از لحاظ عملي قابل اجرا باشد. طراحي نسل بعدي سيستمها است كه جانشين نظم فعلي خواهد شد.
پديدآوري: تقريب موفق ، شاكله اصلي پديدآوري يك طرح آرماني است. پديدآوري در دنياي واقعي اتفاق ميافتد. بنابراين، طراحان بايد تمام محدوديتهايي را شناسايي كنند كه ممكن است مانع اجراي دقيق طراحي شود. اين محدوديتها شامل سه دسته زير است.
محدوديتهاي نوع اول: قابل حذف از چارچوب فعلي نيستند. اين محدوديتها نيازمند بازبيني، بهبود و ابتكار در طراحي هستند تا هدفي كه قابل دستيابي و اجرا است شكل بگيرد. نخستين هدف، تقريب اوليه از طراحي- بدون لحاظ كردن هرگونه محدوديت است. در صورت لزوم تقريبهاي بعدي، نسل دوم و سوم اهداف طراحيِ مطلوب را مشخص خواهند كرد. بسيار مهم است كه محدوديتهاي نوع اول دائما مورد پايش قرار گيرند تا طراحي هدف، به محض حذف محدوديتها، به طرح آرماني تبديل شود.
تلاش در جهت پديدآوري، انجام فعاليتها براي يكبار نيست. تقريب موفق از وضعيت مطلوب سيستم، فرايند تحول تدريجي است كه سبب هدايت فعاليتهاي انتقالي ميشود.
محدوديتهاي نوع دوم: شامل محدوديتهايي هستند كه حذف آنها نيازمند اقدامات و آمادگيهاي گستردهاي است. اين اقدامات نيازمند صرف زمان، منابع، دانش و استعداد مديريتي است.
اين اقدامات شامل طراحي مجدد محصول (در صورت لزوم)، فرايندهاي عملياتي و سازماني است. طراحي سيستمهاي ارزيابي و پاداش ،بودجه بندي متغير و قيمت تمام شده بخش يكپارچه كننده كوششهاي آرمانپردازي موفق بوده و معمولا بخشي از فرايند تغيير است كه به مصرف منابع بسيار حساس است. براي اهداف كنترلي، تمام فرضيات و انتظارات در مورد تمام فعاليتها روشن شده و دائما پايش شوند.
محدوديتهاي نوع سوم: اين محدوديتها عموما با محدوديتهاي رفتاري سروكار داشته و در صورت تمايل طراحان قابل حذف خواهد بود. فروش يك ايده، حذف مقاومت در برابر تغيير، اطمينان از پذيرش، پشتيبانيها و آموزش از جمله كوششهايي هستند كه متمركز بر محدوديتهاي خودآفريده هستند. اين محدوديتها به عنوان پيش فرضهاي فرهنگيِ سازمان با هم در نظر گرفته شده و هدف آنها تقويت وضعيت كنوني است. بدون وجود تعهد و اعتماد، سيستم از پذيرش گذار برنامهريزي شده خودداري خواهد كرد. در چنين شرايطي مهمترين فاز براي تحقق طراحي، حذف كردن نظم ثانويه سيستم است.
نتيجه گيري
ظرافت طراحي تعاملي و جادوي تناوب ساختار، كاركرد و فرايندها، هنگامي كه با تفكر عملياتي تركيب شده و فهم عميقي از اصول سيستمها و ابعاد آنها فراهم آورد، متدولوژي مناسب و بديعي را خلق ميكند كه قادر به تشريح چالشهاي جديد در مورد سيستمهاي به ظاهر آشفته و سيستمهاي اجتماعي- فرهنگي است.
منابع و ماخذ:
1 - Ackoff, R. L., Creating the Corporate Future. New York: John Wiley, and Son, 1981.
2 - Ackoff, R. L., and Fred E. Emery, On Purposeful Systems. Chicago: Aldine-Atherton.1972
3 - Beer, Stafford, Brain of the Firm. Harmondsworth: Penguin Press, 1967.
4 - Boulding, Kenneth E, The image, Ann Arbor: University of Michigan Press, 1956
5 - Churchman, C. West, Design of Inquiring Systems. `New York: Basic Books, 1971.
6 - Dewey, John, Freedom and Culture. New York: Prometheus Books, Great Books in
Philosophy, 1989.
7 - Forrester, Jay W., “Counter Intuitive Behavior of Social Systems” Technology Review, Vol. 73
No. 3 Jan. 1971, pp. 52-68.
8 - Gleick, James, CHAOS: Making a New Science. Viking Penguin Inc: New York, 1987.
9 - Gharajedaghi, Jamshid, Systems Thinking, Managing Chaos and Complexity a Platform for
Designing Business Architecture: Boston, Butterworth Heinemann, 1999.
10 - Richmond, Barry, An Introduction to Systems Thinking, (ithink software), High Performance
Systems, Inc, 2001
11 - Singer, E. A., Jr., Experience and Reflection. C.W. Churchman ed., Philadelphia: University of
Pennsylvania Press, 1959.
12 - Sterman, D, Business Dynamics, systems Thinking and Modeling for a Complex World. Irwin,
McGraw Hill 2000
13 - Wolfram Stephen. New Kind of Science Canada: Wolfram Media inc., 2002
مقاله حاضر برگرفته از منبع زير است:
http://www.acasa.upenn.edu/jgsystems.pdf
|