|
Untitled Document
كوتاه و خواندني
موردكاوي
چشيدن طعم ميوه اعتماد
در اين روزهاي پرشتاب و هيجان، ديگر حوصله سربه سر گذاشتن با كسبه، اصناف و رانندههاي بي انصاف را ندارم. شرايط مهارگسيخته تورمي و روحيه تسليم ناپذيري به حقيقت غالب اين جماعت را براي هر بدقولي و اجحافي حق به جانب كرده است. اين واقعيت حسابي مرا از هر تلاشي براي مجاب كردن آنها نااميد كرده است. كه مثلا بارها تلاش كرده ام تا حالي كنم كه لطفا به زمان مردم ارزش بگذاريد، يا از هفته گذشته تا حالا چه اتفاقي افتاده كه X درصد دستمزد يا قيمت كالا را بالا برده ايد؟...
جابه جايي خانه و مسأله قفسه هاي كمدها
بعداز نااميدي از تلاش مسئولان در كنترل آلودگي هواي شهر، تصميم گرفتم قيد شمال شهرنشيني را بزنم و به سمت غربي شهر نقل مكان كنم. در فرايند جابه جايي تا چشم به هم زدم، به واسطه تدابير اقتصادي دولت، قدرت خريدم 40 درصد كاهش يافت.
سرانجام خانه اي يافت شد با انواع كارهاي خرد و ريز كه بايد سازماندهي و انجام مي شدند... .
پيرمرد نصاب پرده
درمحله زندگي خواهرم، پيرمرد خوش مشرب يزدي مغازه نصب چوب پرده دارد. پيرمرد 70 ساله ريزنقشي كه نمادي از كار و تلاش و شوق به زندگي است، با حافظه اي قوي و علاقهمند به مسايل سياسي – اجتماعي. در چند برخوردي كه با او حين كار در منزل خواهرم داشتم، رابطه اي گرم و متقابل بين ما به وجود آمد،... تصميم گرفتم نصاب چوب پرده هاي خانه، او باشد از او عليرغم فاصله زيادي كه مغازهاش با خانه ما دارد خواستم تا بيايد و كار را انجام دهد....
روز موعود، درست سرموقع، صداي پيكان قراضهاش مرا پاي پنجره كشاند، خودش بود و شاگردش داوود...
چست و چالاك چوب پردهها را نصب كردند و آماده رفتن شدند. پس از تسويه حساب وقت خروج از من پرسيد:
- چرا امروز اينقدر بي قراري؟
- گفتم: نجار قرار بوده، بياد، اما بدقولي كرده، مي ترسم بيايد و من نباشم، من هم قول داده ومجبورم بروم.
- گفت: كجا؟
- گفتم: اداره ميزگردي در رابطه با اخلاق حرفه اي ...
- گفت: چرا نگفتي، تا خودم قفسه ها را برايت بزنم...
- گفتم: حالا هم دير نشده، بسم ا...
- كمدها را اندازه گرفتند و رفتند...
مهندس، پسر پيرمرد
در سفر بودم كه شنيدم، پسر پيرمرد، كه غيابا او را مهندس مي ناميد، عهدهدار كار نصب قفسه ها است...
از سفر كه برگشتم به سرعت به سراغ كمدها رفتم... قفسه ها دو عيب بزرگ داشتند:
- فاصله طبقات زياد بود و بايد كتابها روي هم چيده شوند...
- طبقات نئوپاني، زيرسنگيني كتابها خم ميشدند.
با وجود اين معايب، جنس تخته ها و دقتي كه در نصب آنها شده بود راضي كننده بود، با خودم گفتم: كاشكي تمام امور حرفهاي جامعه، توسط تحصيلكنندگان متخصص انجام مي شد،...
روز بعد براي تسويه حساب به مغازه پيرمرد رفتم، جواني پشت ميز مشغول كتاب خواندن بود، و كتاب «عرفان هندي» ميخواند... خودش بود، جناب مهندس (پسر پيرمرد نصاب).
پس از كمي بحث درمورد نقش عرفان گرايي و توسعه اجتماعي معلوم شد آقاي مهندس همه كاره است، قرار شد كه چند كار خرد و ريز خانه از جمله كولرخانه را برايم خريداري و نصب كند...
ماجراي نصب كولر
هوا گرم و كلافه كننده بود، سه ساعتي از بدقولي شركتي كه مهندس با ما قرار و مدار گذاشته بود، مي گذشت. زنگ خانه خراب بود، مشغول مطالعه كتابي درباره «داوريهاي اخلاقي» بودم و تأمل درباره اينكه واگرايي در پايبندي به روي آوريها و مكاتب گوناگون اخلاقي، چگونه در عمل موجب تشتت در رفتار مي شود. هرچند گاه يكبار كتاب را مي بستم و پشت پنجره مي رفتم و نگاهي به كوچه مي انداختم... نگران پشت درماندن نصبكنندگان كولربودم... نهايتا آمدند...
در پشت بام ميان آفتاب منتظر بالاآوردن كولر از راهپله ها بودم، كارگران نفس زنان كولر را بالا آوردند، از ديدن كولر يكه خوردم، رنگ كولر از كولرهاي هم مدلش كه همسايه ها كار گذاشته بودند، تيرهتر به نظر مي رسيد، بيشتر كه دقت كردم بدنه و سقف كولر حالت مواج داشت، شبيه ماشين تصادفي كه ناشيانه صافكاري شده باشد.
گفتم: چرا اين كولر اين جوريه؟... برچسب مشخصاتش كجاست؟... يكي از كارگرها گفت: توي بار اين طور شده...
براي لحظاتي احساس كردم قيافهام حتما حسابي غلط اندازه، كه او فرض مي كند من حتي تشخيص نمي دهم كه كولر نو بايد برچسب مشخصات داشته باشد؟...
براي لحظاتي عصباني شدم، دست پسر جواني را كه معلوم شد پسر صاحب مغازه كولرفروش است و لحظاتي پيش به پشت بام رسيده بود، گرفتم و كولر همسايه را نشانش دادم...
خاتمه ماجرا
مجبورشان كردم كولر را ببرند و كولر نو و بسته بندي شده اي را به جايش بياورند، برداشتم اين بود كه مغازهدار خواسته است كه سر مهندس و من كلاه بگذارد...
پسر صاحب مغازه و يكي از كارگرها رفتند، يكي را نگاه داشتم تا كانال و برق را آماده كند. براي كارگري كه مانده بود آب يخ بردم، پس از خوردن ليوان آب خنديد و گفت، مي داني من كارگرم، و نفعي ندارم، اما مقصر مغازه نيست، تقصير جاي ديگري است. گفتم: يعني چه؟ گفت: يعني همين...
ذهنم به هيچ جا نمي رفت، دوباره روي پشت بام رفتم، گفت: براي كولر چقدر پول دادي؟ گفتم: 335 هزار تومان...
با لهجه بيرجندي گفت: كه نه، ديگه...
گفتم: يعني چه؟... گفت: براي اين كولر كه بردند، ما 300 هزار تومان گرفتيم، من ميدانستم. ديدي كه وقتي تو عصباني شدي، من جلو نيامدم.
من توي مغازه ديدم كه مهندس 300 هزار تومان داد و با مغازه دار توافق شد فاكتور 335 هزار تومان صادر شود... آن كولر آتش گرفته بود، ما تعميرش كرديم... ولي تورا به خدا كاري نكن كه بفهمند من گفتم...
تلفن همراهم يكسره زنگ مي خورد... مهندس بود... حتما با خبرش كرده بودند كه طشتش از بام افتاده بود. تلفن را روي سكوت گذاشتم... كارگر مشغول به كار بود. ساعتها بود من خيره شده بودم و در اين انديشه كه:
1 – آيا شيوه اعتمادكردن من در رفتار آقاي مهندس موثر بود، چرا؟
2 – همه آدمها به رفتارهاي غيراخلاقي دست ميزنند، اما در زمانها و شرايط مختلف. آيا شما با اين عبارت موافقيد، چرا؟
3 – خطاي اخلاقي مهندس چه بود؟
4 – نقش مغازه دار در خطاي مهندس چه بود؟
-5 در اين ماجرا رفتار غيراخلاقي مغازهدار چيست؟
توجه : به كساني كه پاسخهاي شايسته به سوالات يادشده ارائه نمايند ضمن درج پاسخها، به حكم قرعه يك سال اشتراك مجله تقديم مي شود.
|