|
Untitled Document
آموزگار خودباوري
در مدرسه عشق
يادکردي از مجتبي کاشاني
دكتر غلامرضا خاکي

آذرماه، سالروز درگذشت مجتبي كاشاني شاعر، محقق و مشاور برجسته مديريت است. به همين مناسبت دكتر غلامرضا خاكي استاد دانشگاه و دوست قلمي زندهياد كاشاني مطلبي را در نكوداشت ياد اين شاعر توانا نگاشته است كه درپي مي خوانيد. يادآور مي شود مجتبي كاشاني در طول حيات پربار فرهنگي خود ضمن همكاري نزديك با تدبير و چاپ اشعار و مقالات گوناگون خود در اين نشريه، كتابهاي مختلفي را چاپ و منتشر كرده است. از خواف تا ابيانه، باران عشق، به آيندگان، روزنه، پل، خويش را باور كن از آثار شعري و دو كتاب نقش دل در مديريت و از گاراژ تا كلينيك از آثار مديريتي است كه تاكنون از مجتبي كاشاني به چاپ رسيده است. پارهاي از كتابهاي وي در بخش معرفي كتاب همين شماره براي علاقهمندان معرفي شده است.
شب و روزهايي که از بستر جان مي گذرند، ايامي است که سراسيمه سرگرم نوشتن وتدوين کتابي هستم به نام: همبالي، شيوه رهبري ايراني(1)
در اغلب اين شبها و روزها که مشغول نگارشم، قول بيهقي را عميقاً درمييابم که گفته است: در دستان من امروز جز قلمي نيست، باري بايد کوشم تا خدمتي کنم.
آنگاه که عظمت کار غوطه خوردن در اقيانوس عميق فرهنگ ايران زمين هراسانم مي کند،مردي لاغراندام و نحيف در گوشه روح من مي ايستد و غريبانه مرا مي نگردو زمزمه مي کند: خويش را باور کن و بر آن باش تا خروسي باشي که سحر را به جهان مژده دهي، اما هشيارباش که ذهن ما زندان است ؛ مبادا که زنداني و زندان و زندانبان يکي باشد.
گاه با نگاه غمگينش دلداري مي دهد و با صداي مخملينش برايم مي خواند :
نازنين
داس بي دسته ما
سالها خوشه نارسته بذري را بر مي چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي جويند.
گاه که لشگر تاتار دل سردي هجوم مي آورد، با خود مي گويم رها کن مگر چقدر تو وظيفه داري ،اما او نمي گذارد و مي گويد:
خواب و خاموشي امروز تو رادر حضور تاريخ، درنگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچكس بر دراين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است بهار آمده است
تو بهاري آري
خويش را باور كن.
اين مرد ايستاده در ميان لحظههاي من کسي است که ميگفت:
به شکرانه عشق
رنجها طي کردم
پيچ و خم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
و بدانيد اگر من مردم
کمرعشق به دنيا بستم
مرکب عشق به دنيا راندم
توشه عشق زدنيا بردم
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
او مرا مي نگرد و با نگاهش پيوسته توصيه مي کند هيچکس جز تو نخواهد آمد پس منتظر نباش.
هميشه دغدغه آن را داشت که در استقبال بهار، كه کار خير است استخاره نکنيم،گويا مي دانست در مهلت بودن(2) فرصتي براي ترديد نيست و نمي توان مطمئن بود که در هندسه عمر، مجالي بماند تاشکلي به تمامي موزون طراحي کنيم، حتي در واپسين روزهاي عمر در آن ديار غريب ، از روي تخت بيمارستان به ما پيام داد در فرصتي که برايش باقي است، برايمان مدرسه اي خواهد ساخت .
در اين جهان كه فاصله ها هر روز افزون ميشود، اندرزمان داد بهتر است پلي باشيم، چرا که:
بي پل قدمي به انتهايي نرسد
آواز کسي به آشنايي نرسد
بي پل نه شکفتني نه علمي،سخني
بي پل که تمدني به جايي نرسد.
او در بند آن بود که سينرژي توصيه شده در علم مديريت را ياوري ترجمه کند شايد در همياري ياوران جوانمرد مدرسه اي ساخته شود. او نيک مي دانست که:
هزينه کاشتن يک گل سرخ، کمتر از کندن هرزگي آن علف است.
او مدرسه مي ساخت و اميدوارانه نام آن را مدرسه عشق مينهاد،مدرسه اي که در آن سادگي عشق تدريس مي شد، شايد يکي از فارغ التحصيلان آن با گچ نور روي تخته سياه جهان(3) چيزي بنگارد،خطي بنويسيد از سر دلتنگي اين آدمواره هاي شادمان(4) که گمگشتگان جهانند. باشد که در ميان اين خطوط در همخط سومي(5) را در مکتبخانه روزگار بخوانند.
اومردي بود در قامت کدبانويي ، كه در ميانه آشفتگي زمانه ايستاده بودو تمناي آن را داشت که براي صنعت آشفته ايران، هفت سين صنعتي بچيند،شايد که در کنار اين سفره يا محول حول والاحوالي بخوانيم، شايد اوضاع تدبير روزگار، نو شود و آغازي مبارك را تجربه كنيم...
او درامتداد شب گام مي زد و به هر جا سر مي کشيد و هر خفته اي را ندا مي داد:
برخيز تا سواره از اين شب سفر کنيم
با هم شبانه عزم طلوع سحر کنيم.
از کهنگي مي هراسيد،هر چند آهوي نگاهش از آبشخوري مينوشيد که از اعماق قناتهاي پنهان کوير تاريخ مي جوشيد، او ميترسيد نکند که :
انديشه پژمرد و ز پروانه باز ماند
و به ما يادآور مي شد :
فکري بيا به نو شدن بال و پر کنيم
در کارگاه و مزرعه بيدار و سخت و سبز
با شور کار آتيه را پر ثمر کنيم.
او نيک نفسي از تبار به تنگ آمدگان جهان بود که به قول عين القضات قلبشان در حنجره شان مي تپيد و به هر مناسبتي تاسف مي خورد:
ما چه تصوير به هم ريخته اي ساخته ايم از دنيا
در چه زندان عبوسي محبوس شديم
چه غريبم در آبادي خويش
و چه سرگردان در شادي و ناشادي خويش.
پيوسته به تغيير و تحول پيرامونش مي انديشيد و در رهگذر اين جستجوي رهيافتي براي خروج از بن بست، با خود زمزمه ميکرد:
مي رسد آواي تاريخم به گوش
کاي مدير جامه عبرت بپوش.
نگران سرنوشت مرداني بود که در راه تحول کشور، گذارشان به حمام فين کاشان مي افتد؛ او پيکر نحيف وطن را از سفر به فين همچنان بيمار مي دانست و ندا مي داد يادتان باشد:
روزگاري آفتابي بوده ايم
هر سوالي را جوابي بوده ايم
گرچه اکنون خسته و فرسوده ايم
روزگاري عرش مي پيموده ايم.
گاه گاهي آهي مي کشيد و مي گفت:
حيف شد آن عشق ها ،آن شورها
در غروب عاشقي پايان گرفت.
و التماس کنان از زبان مام وطن مي ناليد تا همه بدانند:
که حرام است اگر باردگر
پاي بر ساحت فين بگذارم.
او احساس کرد در هجوم خزاني که نام بهار برآن نهاده اند، بايد بگويد:
آخرين برگ منم
آخرين سبز در افتاده به مرگ.
اما گويا فراموش کرده بود سالها قبل به ما خبر داده بود:
بدانيد که در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم.
يادداشتها:
* تمام اشعار و کلمات با حروف درشت و مشكي از زندهياد مجتبي کاشاني است.
(1)اساس اين کتاب،سخنراني بود درباره اصولي که از سبک رهبري هدهد در منطق الطير عطار با رويکرد هرمنوتيکي امتزاج افقها استخراج شده اند.اين سخنراني در اولين همايش «مديريت و رهبري» ارائه شد و در قالب کتاب مذکور به همت معاونت پژوهشي دانشگاه آزاد اسلامي انتشار يافته است.
2) يادداشت شماره(11) بخش گذشته گاه نگاري در پايگاه اينترنتي www.khaki.ir
(3)نام کتابي از عرفان نظرآهاري که موسسه نورونار در سال 1386 منتشر کرده است.
4)اشاره به نقد پست مدرن ها در توصيف انسان آرماني که فرآيند مدرنيسم مي سازد.
5) نامي که شمس تبريزي در کتاب مقالات بر خود نهاده و خود را با آن معرفي کرده است.
|