|
Untitled Document
گلايههايي از متوليان منابع انساني
بخش دوم
مسعود بينش
www.mgt.blogfa.com
در شماره پيش، سخنان و گلايههاي كيت هاموندز را در مورد مديريت منابع انساني منتشر كرديم. در اين شماره نقد و روشنگري دكتر روبين بركلي از مدرسه مديريت و فناوري Lally را در مورد سخنان ايشان ميآوريم. اين مقاله در سال 2006 از سوي انجمن مديريت منابع انساني آمريكا (SHRM) منتشر شده است.
هاموندز در سخنراني خود توضيح داده است که چرا عملکرد منابع انساني، دستاوردهايي را در زمينه شريک استراتژيک شدن به بار نياورده است و چرا سازمانها و کارکنان آنها، ارج و اجري براي کارهاي انجام شده توسط واحدهاي منابع انساني در سازمان خود قائل نيستند؟ هاموندز بر چهار نکته اصلي به عنوان شواهد و پشتيبانان حرفهاي گلايه آميز خود تاکيد کرده است:
1. متوليان منابع انساني، شم کسب و کار ندارند. شکاف بزرگي بين تواناييهاي متوليان و هوش و ذکاوت کسب و کار، که براي موفق عمل کردن به عنوان شريک استراتژيک سازمان نياز است، وجود دارد. مسئوليت اصلي متوليان منابع انساني، خدمت کردن به هدفهاي سازمان است بنابراين اگر آنها همه جنبههاي کسب و کار را درک نکنند نميتوانند به درستي به عنوان شريك استراتژيك سازمان عمل كنند.
2. متوليان منابع انساني، کارايي را به جاي ارزشها برگزيدهاند. واحدهاي منابع انساني وقت بسياري صرف گزارش کردن شاخصهاي کارايي، مانند: درصد آموزش کارکنان يا ميزان رضايت آنان ميکنند، زيرا اندازهگيري آنها آسانتر از درک تاثير اين گونه فعاليتها بر سودهي سازمان است. در حالي که اين فعاليتها در خلاء انجام نميشوند و بايد در متن سازمان ارزشي بيافرينند و به عملکرد شرکت کمک کنند. بنابراين آنها بايد به دنبال شاخصهايي، مانند: نرخ بازگشت سرمايه باشند، تا تاثير مالي اين گونه فعاليتها را بر موفقيت سازمان نشان دهند.
.3متوليان منابع انساني براي شما کار نميکنند، بدين معنا که با در پيش گرفتن رويکرد، يک نسخه براي همه درصدد مديريت کارکنان بر ميآيند. بنابراين به جاي آنکه به عنوان حامي کارکنان عمل کنند، به ابزاري در دست مديريت ارشد سازمان تبديل ميشوند. عمل کردن يکسان در مورد همه منصفانه نيست. رويکرد توجه به نقش و تاثير افراد در سازمان، رويکرد نسخه نويسي يکسان را که سهم منحصر به فرد افراد را در موقعيتهاي سازمان ناديده ميگيرد، به چالش ميکشد. بنابراين نبايد براي مديريت کردن هزينهها، واحد منابع انساني به مدير مالي گزارش دهد، زيرا شائبه ناديده گرفتن تفاوتهاي فردي پيش ميآيد.
.4درمورد تاثير متقابل منابع انساني و سازمان بايد گفت كه: به دلايل متعدد، بيشتر سازمانها حاضر نيستند نقش استراتژيک منابع انساني را بفهمند يا آنها را توانمند سازند تا اين نقش را ايفا كنند، حتي زماني که متوليان توانايي اين کار را دارند و براي انجام آن برنامهاي تدارک ديدهاند، بسياري از مديران عامل نيز دو راه بيشتر پيشرو نميبينند: يا گزينش رويکرد نرم در رويارويي با نيازها، تعهد و توسعه کارکنان؛ و يا اتخاذ رويکرد سختتر، يعني ترجيح و حاکميت علايق سازمان بر افراد. در حالي که کار، منحصر به اين دو روش نيست و طيف وسيعي است که بايد در آن، موازنه بين نيازهاي سازماني و نيازهاي کارکنان را پيدا كرد.
هاموندز در نتيجهگيري خود با مطرح کردن ارزش واحد منابع انساني در سازمانهايي، نظير: ياهو و کاردينال هلث، درباره عملکرد ليبي سارتين در ياهو ميگويد: «او يک جايگاه (صندلي) استراتژيک در هيئت مديره (ميز) نداشت بلکه او خود، ميز را ايجاد کرده بود. به بيان ديگر، ميز به کار او ارزش نداده بود، کار او ارزش و شرافت شغل و ميز را ايجاد کرده بود».
برخي مانند ليندا گراتون دو دليل عمده براي عدم تاثيرگذاري متوليان منابع انساني بر سازمان ذکر کردهاند. اول اينکه استراتژيهاي کسب و کار به سرعت تغيير ميکند و متوليان و سيستمهاي منابع انساني به همان سرعت، تغييرات را همراهي نميکنند. دوم اينکه به دليل ناهماهنگي سيستمهاي منابع انساني و استراتژي شرکت، مديران ارشد بايد به جاي تمرکز آسان بر استراتژيها و نيازهاي سازمان در جايگاه نزديکتري نسبت به اصول و ارزشهاي کارکنان قرار گيرند. بنابراين اگر مديران ارشد به جاي اين که کارهاي درست را انجام دهند به فکر سود باشند، ديگر توسط ارزشها به جلو رانده نمي شوند؛ بلکه توسط ديگران هدايت ميشوند.
آخرين نکتهاي که هاموندز ميافزايد آن است که: اگر سازمانها فعاليتها و جنبههاي اداري مديريت منابع انساني را برون سپاري کنند، متوليان منابع انساني مجهز و مهيا نيستند تا آنچه را که مانده است مديريت کنند؛ يعني ارزش آفريني و داشتن سهم در سود و هدفهاي استراتژيک سازمان.
نقد سخنان هاموندز
در زمينه انتقادهاي مطرح شده توسط هاموندز، چند نکته قابل بحث است:
1. از چه کسي واقعا بايد گلهگزاري کرد؟
يکي از انتقادهاي اصلي هاموندز به اين نکته بود که متوليان منابع انساني قادر نيستند سهمي در سوددهي سازمان داشته باشند. در اينجا روشن نيست که آيا ابتدا متوليان منابع انساني توسط مديريت ارشد سازمان ناديده گرفته شدهاند يا فقدان مهارتهاي متوليان منابع انساني باعث اين کار شده است؟ مطمئنا اگر تمامي مديران ارشد سازمانها ميخواستند که کسي برنامهاي براي حفظ روحيه سازماني داشته باشد، متوليان منابع انساني نبايد سرزنش ميشدند که انگيزهاي براي ارتقاي مهارت خود و دستيابي به نقش استراتژيک در شرکت نداشتهاند. البته اين امر مسئوليت و وظيفه متوليان منابع انساني را در تلاش براي درک بهتر مديريت استراتژيک، تجزيه و تحليلهاي مالي و نيازهاي مشتري رفع نميکند. به هر حال، به جاي اينکه لبه تيز انتقادها تنها به متوليان منابع انساني برگردد، بايد اين گله گزاري به تمامي سازمان تعميم داده شود.
2. تاثير ناديده گرفتن منابع انساني بر جذب و نگهداري استعدادهاي شايسته.
هاموندز اشاره کرده است که: دانش آموختگان خوب و زبده MBA براي كار، جذب واحدهاي منابع انساني نميشوند. البته معلوم است که اگر منابع انساني در سازمان ناديده گرفته شود اين واقعيت تاکيد ميشود که مسير شغلي منابع انساني بن بست است. حتي اگر اين دانش آموختگان هرگز در واحدهاي منابع انساني کار نکنند، در برنامه آموزشي MBA که رهبران آينده را تربيت ميکند، آنان ياد ميگيرند که رفتارها و مديريت منابع انساني چگونه ميتواند به موفقيت سازمان کمک کند؟ تعاملات انساني، ساختاري است که حوزههاي عملياتي در آن وجود دارند و زنده ميمانند. اما اجتماعي بودن سازمانها، برنامه دوره هايMBA را به سمتي مي برد که دانشآموختگان آن با اين چالش روبهرو ميشوند که کارکنان در برابر واحدهاي وظيفهاي سازمان کمرنگ هستند. به تعبير زيباي اسکات آدامز، خطاب به يک دانشآموختهMBA : «خوب، شما يک رهبر کاملا شايسته هستيد، زيرا ...... رياضيات شما خوب است»_
3. چرا از گذشته تا به حال، متوليان منابع انساني مهارتهاي کسب و کار نداشتهاند؟
تا اين اواخر، بيشتر موقعيتهاي شغلي منابع انساني را روانشناسان صنعتي / سازماني و کارشناسان روابط کار صنعتي اشغال ميکردند که تمايل داشته اند با افراد سرو کار داشته باشند، اما هيچگونه شم کسب و کار نداشتند و از عدد و رقم (رياضي) ميترسيدند. تنها حوزه و روابط کار صنعتي کمي با حال و هواي کسب و کار نزديک بود، گرچه آموزشهاي اين رشته نيز به طور عمده بر مديريت روابط کار متمرکز بود و نه از منظر مديريت يا سازمان. تا اين گونه برنامه ها بر کم توجهي نسبت به درک کسب و کار و فرآيندهاي سازماني استوار است، منابع انساني به عنوان يک وظيفه و کارکرد در حاشيه باقي خواهد ماند.
4. ضرورت وجود شاخصهاي اندازهگيري عملکرد در مورد فعاليتها و عملکرد منابع انساني؛
امروزه بيشتر پژوهشهاي منابع انساني، بر برقرارسازي پيوند بين عمليات منابع انساني و عملکرد شرکت متمرکز است. متوليان منابع انساني بايد به اين پژوهشها روي آورند، زيرا آنها به گونهاي روزمره با اين موضوع درگير هستند.
5. واحد منابع انساني به عنوان پيام آور يا منبع پيام ؛
انتقاد ديگر هاموندز آن است که واحدهاي منابع انساني نقش آدم بد را بازي ميکنند و خود را قرباني حفظ اتحاد و اتفاق سازمان و به جان خريدن نقايص ميسازند. اگر کسي اين را بشنود گمان ميبرد که متوليان منابع انساني خود چنين تصميمي گرفتهاند، در حالي که مديريت ارشد سازمان چنين ميخواهد و او تنها پيامرسان مديريت ارشد است. متوليان منابع انساني بر اتحاد و يکپارچگي تمرکز ميکنند، نه بدين دليل که نقش يکپارچگي در محيط متنوع کار را باور دارند، بلکه براي حفاظت از سود مالي اين کار را ميکنند.
6. پيچيدگي حفظ موقعيت با استراتژيهاي دگرگونشونده
سرعت زياد تغييرات استراتژي کسب و کار باعث شده تا کار واحدهاي منابع انساني براي حفظ موقعيت و هماهنگي با آن تغييرات دشوار باشد. به عنوان مثال: تغيير سريع سيستمهاي مديريت عملکرد چنين است. بنابراين چون ما همواره نميتوانيم به دليل شرايط خارج از کنترل واحدهاي منابع انساني از منظر استراتژيک عمل کنيم، بسيار مهم است که از جايگاه اصول و ارزشهاي کارکنان وارد عمل شويم. توجه به عملکردهاي کسب و کار در چند سال اخير نشان ميدهد که اصول، اخلاق و ارزشها، به بهاي توجه به کاهش هزينهها و کسب سود، از در رانده شدهاند. آيا متوليان منابع انساني بايد براي اين کار سرزنش شوند؟ به نظر ميرسد بايد از سازمانها گله کرد. مديران ارشد ابتدا بايد به خود نگاه کنند پيش از اين که تمامي گلايهها را بر سپر بلاي سازماني، يعني واحد منابع انساني بار کنند.
نتيجهگيري
حقايق بسياري در سخنان هاموندز وجود دارد : متوليان منابع انساني نياز به شم و مهارتهاي کسب و کار دارند، شاخصهاي عملکرد براي عمليات منابع انساني حياتي است، بايد موازنهاي بين توجه به کارکنان و توجه به سود سازماني وجود داشته باشد. اما آنچه درباره پذيرش اين سخنان دشوار است، آن است که هيجان کساني را که پيشتر سوداي مخالفت با واحد يا کارکرد منابع انساني را در سر داشتهاند بر ميانگيزد و دستاويزي به دست آنان ميدهد. سپس اينگونه فکر ميکنند که هاموندز همة مسئوليتها را بر گردن واحد منابع انساني انداخته و کمترين توجه و تمرکزي بر سازماني که آنها را استخدام کرده، نداشته است. محتواي اين سخنان را تنها نبايد به گله گزاري محدود کرد، بلکه بيشتر ناظر بر آن است که همة بخشهاي سازمان چگونه ميتوانند کمک کنند تا نقش مهم منابع انساني در سازمان و ارتباط آن با استراتژي کلي سازماني درک شود. تا زماني که بين مديريت ارشد و واحدهاي منابع انساني ارتباط دوستانه اي وجود ندارد، هيچ يک از دو طرف انگيزهاي براي تغيير اين منظر نخواهند داشت.
منبع:
Robyn A. Berkley; Teaching Guide for “ Why We Hate HR”; SHRM; 2006.
|